از مهدی اخوان ثالث

خدایا پر از کینه شد سینه ام
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت
دل پاکروتر ز آئینه ام
دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست
همه خشم و خون است و درد و دریغ
سرایی در این شهرک آباد نیست
خدایا زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد، عشق ازو دور شد
کهن گور شد، مسخ شد، کور شد
مگر پشت این پرده ی آبگون
تو ننشسته ای بر سریر سپهر
بدست اندرت رشته چند و چون؟
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود آی از آن بارگاه بلند
رها کرده ی خویشتن را ببین
زمین دیگر آن کودک پاک نیست
پُر آلودگیهاست دامان وی
که خاکش بسر، گرچه جز خاک نیست
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده ست یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر
کسی دیگر اینجا ترا بنده نیست
درین کهنه محراب تاریک، بس
فریبنده هست و پرستنده نیست
علی رفت زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت و بودای پاک
رخ اندر شب نی روانا نهفت
نمانده است جز من کسی بر زمین
دگر ناکسانند و نامردمان
بلند آستان و پلید آستین
همه باغها پیر و پژمرده اند
همه راهها مانده بی رهگذر
همه شمع و قندیلها مرده اند
تو گر مرده ای، جانشین تو کیست؟
که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟
وگر زنده ای، کاین پسندیده نیست
مگر صخره های سپهر بلند
سر از امر و نهی تو پیچیده اند؟
مگر مهر و توفان و آب، ای خدای
دگر نیست در پنجه ی پیر تو؟
که گویی، بسوز و بروب و برآی
گذشت، آی پیر پریشان بس است
بمیران، که دونند و کمتر ز دون
بسوزان، که پستند و زآن سوی پست
یکی بشنو این نعره ی خشم را
برای که برپا نگه داشتی
زمینی چنین بی حیا چشم را؟
گر این بردباری برای من است
نخواهم من این صبر و سنگ ترا
نبینی که دیگر نه جای من است؟
ازین غرقه در ظلمت و گمرهی
ازین گوی سرگشته ی ناسپاس
چه مانده ست، جز قرنهای تهی؟
گران است اینبار بر دوش من
گران است، کز پاس شرم و شرف
بفرسود روح سیه پوش من
خدایا غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته پیر دیوانه ام.
مهدی اخوان ثالث
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر