جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۳

تو دانی کاین سفر هرگز بسوی آسمانها نیست


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه
می پویند
ما هم راه خود را میکنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هریک بسنگ اندر
حدیثی که ش نمیخوانی بر آن دیگر
نخستین، راه نوش و راحت و شادی
به شرم آغشته، اما رو بشهر و باغ و آبادی
دو دیگر، راه نیمش شرم، نیمش نام
اگر سر برکنی غوغا، وگر دم در کشی آرام
سه دیگر، راه بی برگشت، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان «هر کجا» آیا همین رنگ است
تو دانی کاین سفر هرگز بسوی آسمانها نیست


سوی بهرام، این جاوید خون آشام
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه بی غم
که میزد جام شومش را بجام حافظ و خیام
و میرقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر
کولی
و اکنون میزند با ساغر «مک نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد بجام هرکه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
بسوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر بخاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند
کآن خوبان
پدرشان کیست
و یا سود و ثمرشان چیست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
بسوی سرزمینهائی که دیدارش
بسان شعله آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده بیدار
نه این خونی که دارم پیر و سرد و تیره و
بیمار
چو کرم نیمه جانی بیسر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار
بسوی قلب من، این غرفه با پرده های تار
و میپرسد، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست
هلا، من با شمایم، های، میپرسم کسی
اینجاست
کسی اینجا پیام آورد
نگاهی، یا که لبخندی
فشار گرم دست دوست مانندی
و میبیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست
حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار
مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آنسو میرود بیرون، بسوی غرفه ای
دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است از اعطای
درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد، ازین فرهاد
کش فریاد
وز آنجا میرود بیرون، بسوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالتبار
بدان سان باز میپرسد، سر اندر غرفه
با پرده های تار
کسی اینجاست
و میبیند همان شمع و همان نجواست
که میگوید بمان اینجا
که پرسی همچو آن پیر بدرد آلوده مهجور
خدایا « بکجای این شب تیره بیاویزم قبای
ژنده خود را»
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا هرجا که پیش آید
بدانجایی که میگویند خورشید غروب ما
زند بر پرده شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید، زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد، دیر
کجا هرجا که پیش آید
به آنجایی که میگویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بالِ
شعر از آن
و مینوشد از آن مردی که میگوید
« چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری
کردن باغی
کزآن گل کاغذین روید»
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو مرگ پاک دیگری
بوده است
کجا هرجا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با سوط بیرحم خشایرشا
زند دیوانه وار، اما نه بر دریا
بگرده من، به رگهای فسرده ی من
به زنده تو، به مرده من
بیا تا راه بسپاریم
بسوی سبزه زارانی که نه کس کِشته، نِدروده
بسوی سرزمینهائی که در آن هرچه بینی
بکر و دوشیزه است
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
بسوی آفتاب شاد صحرائی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جائی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست، ای مانند من
دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم.
مهدی اخوان ثالث

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر