شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۳

حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آنسان شده‌ام گم که بمن دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که میآیی بسراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه بودن ما جز هوسی نیست.
هوشنگ ابتهاج

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر