‏نمایش پست‌ها با برچسب هوشنگ ابتهاج. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هوشنگ ابتهاج. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۷

بهارا تلخ منشین، خیز و پیشآی


بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامینالد ابر برق در چشم
چه میگرید چنین زار از سر خشم
چرا خون میچکد از شاخه گل
چه پیش آمد کجا شد بانگ بلبل
چه دردست این چه دردست این چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خونست ؟
چرا زلف بنفشه سرنگونست؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا تلخ منشین، خیزو پیشآی
گره واکن زابرو، چهره بگشای


دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۶

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری



چه غریب ماندی ایدل 
نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر بکوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ایست باری
دل من چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر بکار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که بتو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم بشب گذاری
بسرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر برمزاری
چو بزندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نچنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری بکنار گیر و بگذر
که بغیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری.

هوشنگ ابتهاج



شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۶

وه ازاین آتش روشن که بجان منو توست


نشود فاشِ کسی، آنچه میان منو توست
تا اشارات نظر، نامه رسانِ منو توست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو بنگاهی که زبان منو توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران منو توست

گرچه در خلوتِ رازِ دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان منو توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان منو توست

اینهمه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی زجهان منو توست

نقش ما گو ننگارند بدیباچه عقل
هرکجا نامه عشقست نشان منو توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه ازاین آتش روشن که بجان منو توست.

هوشنگ ابتهاج

چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۳

سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم


بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم
به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم

به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم
که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم

نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد
بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم

شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است
سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم

جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل
سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم

گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد
ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم

سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد
چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم

به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری
بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم

الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب
که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم

دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز
مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم

شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند ، سایه
چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم.

امیر هوشنگ ابتهاج


دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۳

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی


بازیچه ایام دل آدمیان است.



امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازيچه ایام دل آدمیان است.
هوشنگ ابتهاج

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت


فریاد که از عمر جهان هرنفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند
وآن پیر که چون طفل ببانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که براین موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد بسر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه ما بسته به آهیست
دودی زسر شمع پرید و نفسی رفت.

هوشنگ ابتهاج (ه . الف. سایه )



پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۱

آنسان شده ام گم که بمن دسترسی نیست


گویی همه خوابند، کسی را بکسی نیست.



برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را بکسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، بتو بر می‌خورم اما
آنسان شده‌ام گم که بمن دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی بسراغم نفسی نیست.
هوشنگ ابتهاج

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

کز شعله نپرهیزم


صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم.




چند اين شب و خاموشي؟
وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را
با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد
افروختنم بايد
اى عشق بزن در من
كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم
در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر
با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من
با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد
آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم
بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را
از سينه فروريزم
چون گريه گلو گيرد
از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد
در صاعقه آويزم
اى سايه! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا
بگشايم و بگريزم.
هوشنگ ابتهاج(سايه)

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۱

كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری


چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری
نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری

غم اگر بكوه گویم، بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری

دل من‌- چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر بكار بندم كه نماند وقت كاری

نرسید آنکه ماهی بتو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری

سحرم كشیده خنجر كه چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم بشب گذاری

بسرشك همچو باران ز برت چه برخورم من‌؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو بزندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری

سر بی‌پناه پیری بكنار گیر و بگذر
كه بغیر مرگ دیگر نگشایدت كناری

بغروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری.

هوشنگ ابتهاج