یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

با سببش کاری نیست


روشن است که خسته ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته‌ام، نمیدانم
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست
آری خسته ام
و به نرمی لبخند می زنم
بر خستگی که فقط همین است
در تن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن.
فرناندو پسوآ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر