سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۳

صبر است و سلوک‌ است و سکوت‌ است و رضا هم


آنجا که توئی غم نبود رنج و بلا هم
مستی نبود دل نبود شور و نوا هم

اینجا که منم حسرت از اندازه فزون‌ است
خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم

آنجا که توئی یک دل دیوانه نبینی
تا گرید و گریاند از آن گریه تو را هم

اینجا که منم عشق به سرحد کمال‌ ست
صبر است و سلوک‌ ست و سکوت‌ ست و رضا هم

آنجا که توئی باغی اگر هست ندارد
مرغی چو من آشفته و افسانه‌ سرا هم

اینجا که منم جای تو خالی‌ ست به هر جمع
غم سوخت دل جمله یاران و مرا هم

آنجا که توئی جمله سرِ شور و نشاطند
شه‌ زاده و شه باده به دستند و گدا هم

اینجا که منم بس که دوروئی و دورنگی‌ ست
گریند به بدبختی خود اهل ریا هم.
معینی کرمانشاهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر