تا كند سرشار شهدی خوش هزاران بیشه ی كندوی یادش را
می مكید از هر گلی نوشی
بی خیال از آشیان سبز یا گلخانه ی رنگین
كان ره آورد بهاران است وین پاییز را آیین
می پرید از باغ آغوشی به آغوشی
آه بینم پر طلا زنبور مست كوچكم اینك
پیش این گلبوته زیبای داوودی
كندویش را در فراموشی تكانده ست آه می بینم
یاد دیگر نیست با او شوق دیگر نیستش در دل
پیش این گلبوته ساحل
برگكی مغرور و باد آورده را ماند
مات مانده در درون بیشه انبوه
بیشه انبوه خاموشی
پرسد از خود كاین چه حیرت بارافسونی ست ؟
و چه جادویی فراموشی ؟
پرسد از خود آنكه هر جا می مكید از هر گلی نوشی.
مهدی اخوان ثالث
می مكید از هر گلی نوشی
بی خیال از آشیان سبز یا گلخانه ی رنگین
كان ره آورد بهاران است وین پاییز را آیین
می پرید از باغ آغوشی به آغوشی
آه بینم پر طلا زنبور مست كوچكم اینك
پیش این گلبوته زیبای داوودی
كندویش را در فراموشی تكانده ست آه می بینم
یاد دیگر نیست با او شوق دیگر نیستش در دل
پیش این گلبوته ساحل
برگكی مغرور و باد آورده را ماند
مات مانده در درون بیشه انبوه
بیشه انبوه خاموشی
پرسد از خود كاین چه حیرت بارافسونی ست ؟
و چه جادویی فراموشی ؟
پرسد از خود آنكه هر جا می مكید از هر گلی نوشی.
مهدی اخوان ثالث

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر