یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۲

از وسط برو


یک نفر از پشت سر صدام زد، صدا خیلی آشنا بود، ولی هر کاری کردم صاحب صدا را نشناختم. با هم دست دادیم و احوالپرسی کردیم بعدش هم یارو گفت:
- دارم از «وسط محله میام رفته بودم پیش دکتر.»
- خدا بد نده !
- وسط سرم یک جوش زده بود، جوش چرکی.
 - انشاءالله خوب میشه، چیزی نیس.
وسط راه پیشنهاد کرد بریم توی یه کافه ای بشینیم، خستگی بگیریم و قهوه ای بخوریم. قبول کردم.



گارسون را صدا کرد:
- برای ما دو تا قهوه بیار.
- تلخ باشه یا شیرین؟
- مال من متوسط باشه نه تلخ نه شیرین، متوسط.
دوست من خیلی بی حوصله بود، گفتم:
- از چی ناراحتی؟ جواب داد:
- از دست این پسر وسطیم کسلم. رفوزه شده معلم ازش پرسیده: قرون وسطی چیه؟ نتونسته جواب بده.
- کلاس چندمه؟
- کلاس دوم متوسطه اس اون یکی امتحاناش بد نشده بود همه نمره هاش متوسط بود اما سر قرون وسطی نمره تک آورده و.
- غصه نخورین امسال حتماً قبول میشه.
- اما پسر بزرگم تا بخواهی به تاریخ علاقه داره، مخصوصاً به دوران قبل از قرون وسطی و تاریخ دوران بعد از قرون وسطی
من این دوست را هنوز بجا نیاورده بودم. برای این که او را بشناسم، ناچار شروع به پرسشهای گوناگون کردم:
- حالا تو کدوم محله مینشینید؟
- تو محله «اوسط آباد» یک روز سرافراز بفرمائین از «وسط محله» که تشریف میارین برسید به اوسط آباد میدانگاهی که وایسین، درست روبروتون وسط درخت ها یه خونه چوبی می بینید اون جا منزل بنده اس منزل بدی نیس، اما متأسفانه،
اتاق وسطی اش چکه می کند
- کار و بارتون چطوره؟
- بد نیس، متوسطه اما وسط ماه گذشته یه معامله ای کردیم که واسطه سرمون کلاه گذاشت، امان از دست این واسطه ها، خدا نکنه آدم به دامشون بیفته حالا بگذریم
- قربون، به عقیده سر کار که وسط گود هستید، وضع دنیا آخرش به کجا میرسه؟
- «آخه این که وضع نشد، باید یک حد وسطی را رعایت کرد باید طرفین بشینن، قشنگ با هم حرفاشونو بزنن یه حد وسطی را قبول کنن که وضع دنیا یه خورده آروم بشه ! اصلاً این وضع کاملاً به زیان طبقه متوسطه طبقه ی بالا که راحته، طبقه پایین هم که چیزی حالیش نیست، ولی وای به روزگار طبقه وسطیها آخه آقای من، جان من، عزیز من، دنیا و مردم که این وسط اسباب بازی نیستن، آخه »
پریدم وسط حرفش
- منظور شما؟
- خیر، خیر بنده منظوری نداشتم، نمی خواد وسط دعوا نرخ تعیین کنید بنده یه آدمی هستم متوسط الحال کاری هم بکار کسی ندارم، اما این وسط دلم بحال مردم می سوزد!
- خب، خوشحالم که کار و بارتون خوبه، انشاءالله بهترم می شه.
- خدا رو شکر که شریکم آدم خوبیه، نه زیاد پیره نه زیاد جوون، سنش متوسطه، قدش متوسطه، وضع و حالش متوسطه، خلاصه همه چیزش ماشالا خیلی متوسطه
- خب با اجازه تون من دیگه باید برم.
- منم کار دارم، می خوام برم مغازه گل فروشی، می خوام چندتایی نشاء گل بخرم و بکارم وسط باغچه مون، راستی، اینو می خواستم عرض کنم: یکی از بدبختی های ما اینست که مملکتمون به اندازه کافی وسطیت نداره.
- چی فرمودین؟
- عرض کردم ما تا میتونیم باید برای مملکت وسطیت تربیت کنیم اصلاً چرا باید دانشگاه کرسی وسطولوژی نداشته باشه؟! .چرا یه عده وسطولوگ های متخصص برای مملکت وسطولوژیست قابل تربیت نمی کنن؟
گفتم:
- «حق دارید، کاملاً درسته.»
دست همدیگر را فشردیم و جدا شدیم. او از پشت سر مرا صدا زد. گفتم:
- بله؟
داد زد:
- از وسط برو، از وسط برو جلو بیفتی زیر دست و پا له میشی، عقب بمونی دستت به جایی بند نیس تا می تونی از وسط برو، از وسط برو، از وسط برو.
از کتاب: قلقلک
نویسنده: عزیز نسین
برگردان: رضا همراه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر