پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۲

تورش اندر دست هیچش اندر تور


این نه آن آبست کآتش را کند خاموش
با تو گویم لولی لول گریبان چاک
آبیاری میکنم اندوه زار خاطر خود را
ز آن زلال تلخ شور انگیز
تاکزاد پاک آتشناک
در سکوتش غرق
چون زنی عریان میان بستر تسلیم
اما مرده یا در خواب!
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده است
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام...


از لبم جاری خروشان شطی از دشنام
و به سوی آسمانها بسته گوناگون پل پیغام
هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمر او بار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده جاودان ، منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم،
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار؟؟!
باز گوید : طعمه ای دیگر...
اینت وحشتناک تر منقار

همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین
تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را ، دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
تورش اندر دست و در آن هیچ
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
و آزماید بخت بی بنیاد 


همچو این صیاد
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
باز گویم : ساغری دیگر
تا دهد آن : دیگری دیگر
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاکزاد تک آتشخیز


هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاک
آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید .


مهدی اخوان ثالث







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر