این نه آن آبست کآتش را کند خاموش
با تو گویم لولی لول گریبان چاک
آبیاری میکنم اندوه زار خاطر خود را
ز آن زلال تلخ شور انگیز
تاکزاد پاک آتشناک
در سکوتش غرق
چون زنی عریان میان بستر تسلیم
اما مرده یا در خواب!
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده است
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام...
از لبم جاری خروشان شطی از دشنام
و به سوی آسمانها بسته گوناگون پل پیغام
هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمر او بار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده جاودان ، منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم،
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار؟؟!
باز گوید : طعمه ای دیگر...اینت وحشتناک تر منقار
همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین
تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را ، دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
تورش اندر دست و در آن هیچ
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
و آزماید بخت بی بنیاد
همچو این صیاد
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
باز گویم : ساغری دیگر
تا دهد آن : دیگری دیگر
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاکزاد تک آتشخیز
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاک
آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید .
مهدی اخوان ثالث


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر