آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازش
ای لحظههای گریزان صفای شما باد
دمتان و ناز قدمتان گرامی
سلام، اندر آئید
این شهر خاموش در دوردست فراموش
جاوید جای شما باد
ای لحظههای شگفت و گریزان كه گاهی چه كمیاب
این مشت خون و خجل را
در بارش نور نوشین خود مینوازید
او میپرد چون دل پر سرود قناری
از شهر بند حصارش فراتر
و میتپد چون پر بیمناك كبوتر
تن شنگی از رقص لبریز
سر چنگی از شوق سرشار
غم دور و اندیشه بیش و كم دور
هستی همه لذت و شور
ای لحظههای بدین سان شگفت از كجائید
كی وز كدامین ره آئید؟
از باغهای نگارین مستی؟
از بودن و تندرستی؟
از دیدن و آزمودن؟
نه
من بس بودم و آزمودم
حتی
گاهی خوشم آمد از خنده و بازی كودكانم
اما نه
ای آنچنان لحظهها از كجائید؟
از شوق آیندههای بلورین؟
یا یادهای عزیز گذشته؟
نه
آینده، هوم حیف هیهات
و اما گذشته
افسوس
باز آن بزرگ اوستادم
یادم آمد
چون سیلی از آتش آمد
با ابری از دود
بدرود ای لحظه
ای لحظه بدرود
بدرود.
مهدی اخوان ثالث
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر