داستانهای فولکلور ایران

یكی بود، یكی نبود. سالها پیش از این زن و شوهری بودند كه خلق و خویشان با هم جور نبود. زن كاربر و زیر و زرنگ بود و مرد تتنبل و دست و پا چلفتی و همیشه خدا با هم بگومگو داشتند.
یكروز زن از دست شوهرش عاصی شد و گفت «ای مرد! خجالت نمیكشی از دم دمای صبح تا سر شب تو خانه پلاسی و هی دور و بر خودت میلولی و از خانه پا نمیگذاری بیرون؟»
مرد گفت «برای چه از خانه برم بیرون؟ بابام چند تا گاو و گوسفند برام ارث گذاشته و چوپانها آنها را میبرند میچرانند و از فروش شیر و پشمشان بما پولی میدهند. بكار و بار توی خانه هم تو سر و سامان میدهی.»
زن گفت «پخت و پز غذا, شستشو و رفت و روب خانه با من. اما آب دادن گوساله با خودت. این یكی بمن هیچ ربطی ندارد.»
مرد گفت «نكند خیال میكنی ترا آورده ام توی این خانه كه فقط بخوری و بخوابی و روز بروز چاق و چله تر بشوی؟»
زن گفت «من را آوردی كه خانه و زندگیت را روبراه كنم و خودت را تر و خشك كنم, نیاوردی كه گوساله را آب بدهم، دندت نرم خودت گوساله ات را آب بده.»
مرد گفت «اینجور نیست! هرچه گفتم باید گوش كنی، حتی اگر بگویم پاشو برو بالای بام و خودت را پرت كن پایین نباید بحرفم شك كنی.»
خلاصه, بعد از جر و بحث زیاد قرار بر این شد كه آن روز گوساله را زن آب بدهد، اما از فردا صبح هركس زودتر حرف زد, از آن به بعد او گوساله را آب بدهد.
فردا صبح زود زن از خواب بیدار شد و بعد از آب و جاروی خانه, صبحانه را آماده كرد. مرد هم بیدار شد و بی آنكه كلمه ای بزبان بیاورد شروع كرد بخوردن صبحانه.
زن دید اگر كنار شوهرش بماند ممكن است قول و قراری را كه گذاشته اند یادش برود و برای اینكه خیالش از این بابت راحت بشود چادرش را سر كرد و رفت خانه همسایه.
مرد برای اینكه حوصله اش كمتر سر برود رفت نشست رو سكوی دم در. طولی نكشید كه گدایی پیدا شد و پس از دعای بسیار بجان مرد از او چیزی طلب كرد، اما هرچه خواهش و تمنا كرد, جوابی نشنید. گدا با صدای بلندتر دعا خواند و از مرد خواست كه پولی, نان و پیازی, چیزی به او بدهد. مرد با آنكه به گدا نگاه میكرد لام تا كام چیزی نگفت.
گدا حیران ماند كه این دیگر چجور آدمی است كه بربر نگاهش میكند, اما لب نمی جنباند و جوابش نمیدهد و با خودش گفت «لابد كر است.»
گدا رفت جلوتر و صدایش را تا جایی كه میتوانست بلند كرد و باز تقاضایش را تكرار كرد. مرد در دلش گفت «فكر میكند نمیدانم زنم او را تیر كرده بیاید اینجا و من را وا دارد بحرف زدن تا مجبور شوم از این به بعد گوساله را آب بدهم. نه! اگر زمین به آسمان برود و آسمان به زمین بیاید و این مرد صبح تا شب بیخ گوشم هوار بكشد, زبانم را در دهان نمیچرخانم.»
بگذریم! وقتی گدا دید حرف زدن با مرد فایده ندارد, با خود گفت «بیچاره! انگار تو این دنیا نیست.»
و رفت تو خانه، توبره اش را گذاشت زمین و هر چه نان و پنیر در سفره بود خالی كرد توی توبره اش و راهش را گرفت و رفت.
مرد همه اینها را میدید، اما چیزی نمیگفت و اعتراضی نمیكرد كه نكند شرط را به زنش ببازد و مجبور شود گوساله را هر روز آب بدهد.
پس از رفتن گدا, سلمانی دوره گرد از راه رسید و همین كه دید مرد نشسته رو سكوی دم در سلام كرد و پرسید «میخواهی سر و ریشت را اصلاح كنم؟»
مرد بخیال اینكه سلمانی را هم زنش فرستاده, جوابش نداد و بربر نگاهش كرد. سلمانی با خودش گفت «سكوت نشانه رضاست.»
و آئینه را برد جلو صورت مرد و پرسید «میخواهی ریشت را از ته بتراشم و زلفت را دم اردكی كنم؟»
مرد همانطور ساكت ماند و سلمانی هم نه گذاشت و نه برداشت, تیغش را برداشت حسابی تیز كرد و ریش مرد را از ته تراشید و صورتش را مثل كف دست صاف و صوف كرد و زلفش را دم اردكی زد. بعد آئینه را گرفت جلو مرد و گفت «ببین خوب شده؟»
مرد چیزی نگفت.
سلمانی در دلش گفت «این چجور آدمی است كه حتی زورش میآید بگوید دستت درد نكند.»
بعد دستش را دراز كرد و گفت «مزد ما را مرحمت كن از خدمت مرخص بشویم.»
مرد اینبار هم چیزی نگفت. سلمانی دو سه بار حرفش را تكرار كرد، اما فایده ای نداشت. سلمانی گفت «خودت را به كری نزن. همینطور مفت و مجانی كه نمیشود ترگل و ورگلت كنم. زود باش مزد ما را بده بریم باقی رزق و روزیمان را بدست بیاریم.»
مرد باز هم جواب نداد. سلمانی كه حوصله اش سر رفته بود دست كرد تو جیب مرد, پولهایش را درآورد و رفت دنبال كارش.
تازه سلمانی رفته بود كه زن بندانداز از راه رسید و تا چشمش به مرد ریش تراشیده افتاد او را بند انداخت. زیر ابروهایش را ورداشت و بصورتش سرخاب سفیداب مالید و رفت.
كمی بعد دزدی سر رسید و دور و بر خانه سر و گوشی آب داد. دید زنی با لباس مردانه و گیس بریده و صورت بزك كرده نشسته رو سكو. دزد رفت جلو. گفت «خاتون جان! چرا در را باز گذاشته ای و بدون چادر و چاقچور نشسته ای اینجا؟»
مرد جواب نداد. دزد جلوتر كه رفت فهمید این آدم زن نیست و مرد است و دو دستی زد تو سرش و گفت «خاك عالم بر سرت! این چه ریخت و قیافه ای است برای خودت درست كرده ای؟»
مرد در دلش گفت «میدانم ترا زنم فرستاده كه زبانم را باز كنی و زحمت آب دادن گوساله بیفتد گردنم، اما كور خوانده ای! من از آن بیدها نیستم كه به این بادها بلرزم.»
دزد وقتی دید حرف زدن با مرد بی فایده است و هر چه از او میپرسد جوابی نمی شنود, رفت تو خانه و هر چه چیز سبك وزن و سنگین قیمت دم دستش آمد ریخت تو كوله پشتی اش و زد به چاك.
حالا بشنوید از گوساله!
گوساله زبان بسته كنج طویله از تشنگی بیتاب شد و با شاخش زد در را انداخت و آمد وسط حیاط و بنا كرد صدا كردن. مرد با خودش گفت «این زن بدجنس به گوساله هم یاد داده صدا در بیاورد و من را وادار كند بحرف زدن.»
در این میان زن سر رسید. دید زنی حسابی بزك دوزك كرده نشسته دم در. خیال كرد شوهرش رفته هوو سرش آورده. تند رفت جلو گفت «آهای! با اجازه كی پا گذاشته ای اینجا؟»
مرد از خوشحالی فریاد كشید «باختی! باختی! زودباش به گوساله آب بده.»
زن نزدیك بود از تعجب شاخ دربیاورد. دو دستی زد تو سر خودش و گفت «خاك عالم بر سرم! چرا این ریختی شده ای؟ كی مویت را زده؟ كی ریشت را تراشیده؟ كی این قدر آرایشت كرده و این همه سرخاب سفیداب مالیده به صورتت؟»
آنوقت به گوساله آب داد و رفت تو خانه دید همه چیز درهم برهم است. فهمید دزد آمده دار و ندارشان را برده.
زن برگشت پیش مرد. گفت «مگر مرده بودی یا خوابت رفته بود كه جلو دزد را نگرفتی؟»
مرد گفت «نه مرده بودم و نه خوابم رفته بود، فقط حواسم جمع بود و میدانستم كه همه این دوز و كلك ها زیر سر تو است و تو اینها را تیر كرده ای بیایند من را بحرف بیاورند و آب دادن به گوساله بیفتد گردن من.»
زن گفت «خاك بر سرت كنند لجباز كه هست و نیست و آبرویت را روی لجبازی گذاشتی و باز خوشحالی كه مجبور نیستی به گوساله خودت آب بدهی. حالا بگو ببینم دزد كی رفت و از كدام طرف رفت؟»
مرد گفت «چندان وقتی نیست كه رفته. اما نفهمیدم از كدام طرف رفت.»
زن از خانه زد بیرون و گوساله به دنبالش را افتاد. سر كوچه از بچه هایی كه مشغول بازی بودند پرسید «شماها ندیدید مردی كه از خانه ما آمد بیرون از كدام طرف رفت؟»
بچه ها سمتی را نشان دادند و گفتند «از اینطرف.»
زن افسار گوساله را گرفت و بطرفی كه بچه ها نشان داده بودند راه افتاد و كم كمك از شهر رفت بیرون.
یك میدان بیشتر از شهر دور نشده بود كه دید مردی كوله پشتی سنگین دوش گرفته و دارد میرود. زن از سر و وضع مرد فهمید كه دزد خانه همین است. قدمهاش را تند كرد و بی آنكه نگاهی به دزد بیندازد از او جلو افتاد.
دزد صدا زد «باجی جان! داری كجا میروی؟»
زن جواب داد «غریبم! دارم میروم شهر خودم.»
دزد پرسید «چرا این قدر تند میروی؟»
زن گفت «میخواهم تا هوا تاریك نشده خودم را برسانم به كاروانسرایی كه شب تك و تنها توی بیابان نمانم. اگر كس و كاری داشتم یواش یواش میرفتم و بیخودی خودم و این گوساله زبان بسته را خسته نمیكردم.»
دزد گفت «دلت میخواهد باهم برویم؟»
زن گفت «بدم نمیآید!» و با هم براه افتادند.
در بین راه زن آنقدر شیرین زبانی كرد و قر و غمزه آمد كه دزد گفت «خاتون باجی! مگر تو شوهر نداری؟»
زن گفت «اگر شوهر داشتم تك و تنها با این گوساله راهی بیابان نمیشدم.»
كم كم گفتگوی زن و دزد گل انداخت و دزد از زن خواستگاری كرد و قرار و مدار گذاشتند همین كه برسند به شهر بروند پیش قاضی, مهر و كابین ببندند.
از آن به بعد باهم همدل و همزبان شدند و دل دادند و قلوه گرفتند تا دم دمای غروب آفتاب رسیدند به دهی.
دزد گفت «بهتر است به اسم زن و شوهر برویم خانه كدخدا و شب را آنجا بمانیم.»
زن گفت «بسیار خوب! اما بشرطی كه بمن دست نزنی مگر بعد از رفتن بخانه قاضی.»
دزد قبول كرد و باهم رفتند بخانه كدخدا. كدخدا هم از آنها پذیرایی كرد.
وقت خواب كه رسید زن رختخوابش را یك طرف اتاق پهن كرد و رختخواب دزد را طرف دیگر اتاق انداخت و جدا از هم خوابیدند.
نیمه های شب, وقتی خر و پف دزد رفت به هوا, زن بیسر و صدا بلند شد رفت از انبار خانه كدخدا كمی آرد برداشت، با آن خمیر شل و ولی درست كرد و آورد ریخت توكفش های دزد و كدخدا. بعد, كوله پشتی را انداخت به پشت گوساله، از در بیرون زد و راه خانه خودش را پیش گرفت.
زن كدخدا از صدای بهم خوردن در بیدار شد. كدخدا را بیدار كرد و گفت «انگار صدای درآمد، پاشو ببین مهمانهای ما دزد از آب در نیامده باشند.»
كدخدا بلند شد. خواست كفش بپوشد برود تو حیاط و سر و گوشی آب بدهد ببیند چه خبر است كه پاش چسبید به خمیر. ناچار كفشش را درآورد و پا برهنه دوید تو حیاط، دید در چار تاق باز است. تند برگشت سركشید تو اتاق مهمان ها دید از زن خبری نیست و فقط مرد دراز به دراز گرفته خوابیده. كدخدا مرد را صدا زد. مرد از خواب پرید و گفت «چی شده!؟»
كدخدا گفت «میخواستی چی بشود. زنت خمیر ریخته تو كفشهای من و در را باز كرده و رفته. حالا دیگر چیزی هم برده یا نه نمیدانم.»
دزد گفت «نه بابا! زن من دزد كه نیست، فقط بعضی وقتها به سرش میزند و دردسر درست میكند.»
در این میان چشم چرخاند دور و برش، دید ای داد بی داد از كوله پشتی اثری نیست. و به كدخدا گفت «بهتر است زودتر برم ببینم كجا رفته، مبادا این وقت شب به دزدی یا دغلی بربخورد و گوساله را از او بگیرند و خودش را به كنیزی ببرند.»
و خواست كفشهاش را بپوشد كه پاش تو خمیر گیر كرد. نخواست كدخدا از این قضیه سر در بیاورد، با هر دردسری بود كفش هاش را پوشید، یواش یواش خودش را رساند دم در و از كدخدا خداحافظی كرد.
همین كه پاش رسید به كوچه و خودش را تنها دید, نشست كفش هاش را پاك كرد. اما, دیگر دیر شده بود و زن نصف راه را پشت سر گذاشته بود. دزد دید اگر بخواهد به زن برسد چاره ای ندارد جز اینكه همه راه را بدود. این بود كه شروع كرد به دویدن و از تپه ماهورهای زیادی گذشت. رفت تو رفت تا بجایی رسید كه از دور زن و گوساله را دید.
زن هم كه مرتب پشت سرش را نگاه میكرد, دزد را دید و ترس برش داشت كه چه كند چه نكند و از ناچاری به گوساله گفت «ای گوساله! همه این بلاها بخاطر تو سرم می آید. اگر دزد بما برسد, من را سر به نیست میكند و ترا میبرد میدهد دست قصاب گوش تا گوش سرت را میبرد و دیگر نه من را می بینی و نه رنگ قشنگ سبزه را. دلم میخواهد از خودت غیرت بخرج دهی و با این كله گت و گنده ات طوری به شكمش بزنی كه جابجا جان از بدنش در بیاید.»
و افسار از گردن گوساله برداشت و سرش را بطرفی كه دزد داشت نزدیك میشد چرخاند. گفت «چیزی نمانده بما برسد. ببینم چكار میكنی.»
همین كه دزد نزدیك شد, گوساله خیره خیره نگاهش كرد. بعد چند قدم رفت عقب عقب و یك دفعه خیز برداشت و با سر چنان ضربه محكمی به آبگاه دزد زد كه دزد نقش زمین شد و دیگر از جاش جم نخورد.
زن از شادی دك و پوز گوساله را غرق بوسه كرد و باز رو به خانه اش براه افتاد.
هنوز هوا روشن بود و ستاره ها در آسمان پیدا نشده بودند كه زن با گوساله رسید به خانه. در حیاط همانطور چارتاق بود و مرد بزك دوزك كرده نشسته بود رو سكو. گوساله تا چشمش به او افتاد خونش بجوش آمد، رفت عقب و آمد جلو، خواست ضربه ای هم به مرد بزند و او را بهمان روزی بیندازد كه دزد را انداخته بود. اما, زن تند پرید جلوش را گرفت. گفت «ای گوساله! هرچه باشد من و این مرد مثل آستر و رویه هستیم. اگر لجباز است, عوضش دلپاك و بی غل و غش است.»
گوساله سرش را انداخت پایین و راهش را گرفت رفت تو طویله.
مرد هم از حرف زنش خجالت كشید و از فردای آن شب به بعد خودش به گوساله آب و علف داد.
بالا رفتیم هوا بود،
پایین اومدیم زمین بود،
قصه ما همین بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر