چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۲

میچکد از ابرها باران نور


فریدون مشیری



بر تن خورشید میپیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه میماند در این تنگ غروب
از کبود آسمانهای روشنی
میگریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
میچکد از ابرها باران نور
میگشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ میگیرد به بر
باد وحشی میدود در کوچه ها
تیرگی سر میکشد از بام و در
شهر میخوابد به لالای سکوت
اختران نجواکنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه میریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
میرسد از راه و میتازد به ماه
جغد میخندد بروی کاج پیر
شاعری میماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شبهای سرد
ای امید ناامیدیهای من
برق چشمان تو همچون آفتاب
میدرخشد بر رخ فردای من.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر