یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۲

در سایه سنگین ابری جاودانه


شهر عبور آسمان از رودخانه.



در سرزمین غربت من
در گوشه ای از خاک بی خورشید مغرب
در سایه سنگین ابری جاودانه
در کشوری از مویه باران غم آلود
و ز بانگ ناقوس کلیسا شادمانه
در پایتختی سالخورد از چشم تاریخ
اما جوان در دیده پیر زمانه
در شهر دودی رنگ پلها و شفقها
شهر عبور آسمان از رودخانه
هر شامگاهان
سیل عظیم رهگذاران موج میزد
سیلی که میرفت از کران تا بیکرانه
من خوب میدیدم که پیش از مردن روز
پیر و جوان مانند مورانی شتابان
با توشه هایی از هراس و حسرت خویش
سرگشته میرفتند سوی آشیانه
گویی که میبردند نومیدانه بر دوش
بار صلیبی را که چشم کس نمیدید
از دار فانی تا دیار بی نشانه
من خیره بر آن کار دشوار
با سایه ای چون خود سبکبار
راهی ببیرون میگشودم زان میانه
آنگاه میرفتم به استقبال مهتاب
با اشتیاقی عاشقانه
یکشب سرانجام
وقتی که باران کوچه را بدرود میگفت
وقتی که رنگ آسمان تغییر میکرد
وقتی که سیب سرخ خورشید
از شاخه میافتاد و قانون زمین را
در آن بهشت نیلگون تفسیر میکرد
وقتی که توپ کوچک ماهوتی ماه
در لحظه بالا پریدن از درختان
در لابلای شاخساران گیر میکرد
من در اتاق تیره خویش
از دور میدیدم که بر سیمای دیوار
رقاصه سیمابگون ساعت من
سر زمان را بیزبان تعبیر میکرد
او با شمردنهای موزون
با جنبش گهواره آسای خود از مشرق بمغرب
در لحظه افتادن خورشید از گردون به هامون
یا در تب و تاب صعود ماه از هامون بگردون
گویی صلیبی در فضا تصویر میکرد
آه این صلیب ناهویدا
تمثیل پایان جهان بود
تمثیلی از اندیشه مرگ
در خاطر پیر و جوان بود
من ناگهان از خویش پرسیدم که ای مرد
آیا درین خاک مسیحایی که هستی
هرگز صلیبی را بدوش خود کشیدی؟
ور پاسخت آری است ایا زیر آن بار
دیگر چه نقشی در خیالت آفریدی؟
نفس گناه آلود من در پاسخم گفت
من همچنان با گوی ماه و قرص خورشید
مانند آن رقاصه ساعت شب و روز
سرگرم بازی های خویشم
اما سرانجام آن صلیب ناهویدا
سنگین بدوشم مینشیند
آنگاه می بینم که من عیسای خویشم.
نادر نادرپور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر