داستان پاشنه کش از جمال زاده

جمعه بود و ادارات بسته. به رسم معهود به دیدن یار دیرینه رفتم. در اتاق دفترش كه در همزمان اتاق خوابش هم بود تك و تنها در مقابل میز تحریر لختی نشسته و ششدانگ در نخ تماشای پاشنه كشی بود كه در وسط میز افتاده بود. پس از سلام و خوش و بش مختصری مرا بحال خود گذاشت و از نو محو مناظره و معاینه مكاشفه آمیز پاشنه كش گردید.
با تعجب تمام نگاهی به پاشنه كش انداختم. پاشنه كشی بود مانند همه پاشنه كشها. بخود گفتم بلكه عتیقه و دارای نقش و نگار قدیمی است و یا با خط باستان بر بدنه آن چیزی نوشته شده است. نزدیكتر رفتم و با دقت بیشتری نگاه كردم. دیدم كاملا معمولی است و ابدا چیزی كه شایسته توجه مخصوصی باشد در آن دیده نمیشود
دست بشانه رفیقم زدم و با صدای ملایم گفتم رفیق چه میكنی.
مثل آدمی كه سراسیمه از خواب عمیقی بیدار شده باشد نگاهش را از پاشنه كش برداشته بمن دوخت و گفت با این نیم وجبی یك و دو میكنم.
گفتم مگر عقل از كله ات پریده و یا جنی شده ای.
گفت مگر نمیدانی كه سیدم و سیدها گاهی جنی میشوند. (سید یعنی زرتشتی و نه تخم عرب)
گفتم جنی نشده ای، مجنون شده ای.
گفت مگر میان جنی و مجنون فرقی هست.
گفتم نمیدانم اما همینقدر میدانم آدمی كه یك جو عقل داشته باشد با یك پاشنه كش یك و دو نمیكند.
گفت اگر بدانی چه آزار و عذابی بمن میدهد تغییر عقیده خواهی داد و سر و حكمت این دعوا و مرافعه دستگیرت میشود.
گفتم میخواهی سر بسر من بگذاری. وگرنه هر قدر هم آتش كوره قوه تصورت را پر زور كرده باشند با پاشنه كش سادهای دعوا و مرافعه راه نمیاندازی. مطلب همان است كه گفتم، عقلت پارسنگ برداشته است و دیوانه شده ای.
گفت مگر مولوی نگفته، هست دیوانه كه دیوانه نشد، این عسس را دید و در خانه نشد. اما ما آدمهای لغ ملغی امروز شایستگی مقام عالم دیوانگی را نداریم. باید ذوالنون بود تا مجنون شد و ما این ادعاها را نداریم.
گفتم هرچه هستی و نیستی بمن مربوط نیست ولی بگو و نگو با پاشنه كش كار آدم معقول نیست و یقین دارم زیر این كاسه نیم كاسهای است كه چشم آدم حلال زاده نمیبیند.
گفت بنشین تا بگویم برایت چای هم بیاورند و درست گوش بده تا داغ دلم را بفهمی.
چای سفارش داد و نشستم و برای شنیدن كلمات حكمت آیاتش سراپا گوش شدم.
گفت درست به این پاشنه كش نگاه كن تا بعد درد دل را برایت بگویم.
نگاه كردم، درست نگاه كردم پاشنه كش كوچكی بود كه قد و قامتش از نیم وجب تجاوز نمیكرد. دستهاش كه بیشتر لمس كرده بودند قدری ساییده شده براق بود. مانند برگ بزرگ خشكیدهای تاقباز در وسط میز تحریری افتاده بود و نه حركتی داشت و نه بركتی و مانند كلیه اشیاء جامد و بیجان مظهر كامل سكون و استغناء و بیاعتنایی محض بود كه جوكیهای هند و عرفا و ایلیا خودمان بزور هزار ریازت و مشقت میخواهند بدان برسند و هرگز نمیرسند.
گفتم من كه چیزی دستگیرم نمیشود. خوب است تلفن كنیم آمبولانس بیاید و ترا به دارمجانین ببرد تا هرقدر دلت میخواهد و با هرچه و هركس میخواهی تا سباح قیامت دعوا و مرافعه بكنی.
گفت سر بسرم نگذار. كار غامزتر از آن است كه خیال كرده ای. بیجهت هم مرا محكوم نكن. اگر عقده دلم باز شود تصدیق خواهی كرد كه آنقدرها هم دیوانه نیستم.
گفتم برادر با این پاشنه كش داری پاشنه صبر و حوصله مرا از جا میكنی. من نمیخواهم پاشنه كسی را بكشم ولی اگر راستی ریگی بكفش نداری چرا لفتش میدهی و قصه را نمیگویی. بلكه منتظر چراغ خدائی؟ بدان كه آخر برج است و جیبم از کون ملاها پاك تر است و گداها را هم در شهر میگیرند.
گفت د گوش بده. این پاشنه كش را كه میبینی پدربزرگم مرحوم، تجار هفتاد سال پیش كه به بازار مكاره نیژنی در روسیه رفته بود آورده است. بیست و پنج سال تمام به خود او خدمت كرد. پس از مرگش رسید به پدر من. سی و سه سال هم به پدرم خدمت كرد تا پدرم هم وفات كرد و بمن رسید. حالا در حدود دوازده سال است كه در تصرف و ملكیت من وارد شده است. چند دفعه گم شد و باز پیدا شد. این نخی را كه میبینی بسوراخ گردنش بستهام و جایش به این میخی است كه جلو در اتاق كوبیده شده است، دربان اتاق شده است. هر آینده و روندهای چشمش به آن میافتد و خود تو هم حتما هزار بار آنرا دیدهای. برادر كوچكم منوچهر خیلی آنرا دوست میداشت و دلش میخواست مال او باشد. اینقدر اصرار كرد تا دادم بش. ولی وقتی حسبه خدانشناس آن طفل معصوم را برد و آتش به عمر ما زد دوباره برگشت بخودم و من هم بهمان جای خودش بمیخ آویختم. چند سال پیش نمیدانم چرا بیمقدمه یك شب كه اوقاتم تلخ بود و نیم بطری عرق را بدون مزه سر كشیده بودم و همین پاشنه كش نمیدانم چرا روی همین میز افتاده بود ناگهان زبان باز كرد و با من بنای صحبت را گذاشت. اول خیال كردم بازیچه قوه وهم و تصور خود گردیدهام و محلی نگذاشتم ولی كم كم دیدم خیر، راستی راستی دارد حرف میزند. در منزل همه خوابیده بودند و هیچ صدا و ندایی شنیده نمیشد و حتی این ساعت دیواری هم كه میبینی و هر روز كوكش میكنم از كار افتاده بود و مثل این بود كه مرده باشد و یا زبانش را بریده باشند. روی تختخوابم كه میبینی در همین اتاق كه دفترم است نشستم و چشمهایم را مالیدم و صورتم را نزدیكتر برده درست گوش دادم دیدم حرف میزند و حرفهایش را خوب میشنوم. میگفت چرا این همه تعجب كردهای مگر حرف زدن تعجب دارد.
دیدم عجب گرفتار شده ام. خود را از اتاق بیرون انداختم و بحوض رسانیدم و سرم را طپاندم زیر آب سرد و آنقدر نگاه داشتم تا نفسم تنگی كرد. چند نفس دور و دراز كشیدم و مدتی به آسمان و ستارههایش نگاه كردم با یك نوع دلهره مخصوصی به اتاق برگشتم. صدای خنده زیادی بگوشم رسید، یارو بود. هرهر میخندید. گفت خیلی ساده ای. آدم را با اماله آب جوش نمیتوان ساكت كرد و تو خیال كردی با دو مشت آبی كه سرت را زیر آن كردی صدای مرا خفه خواهی كرد. وای بر این ساده لوحی. باز هرهر بنای خندیدن را گذاشت.
داستان عجیبی بود، باوركردنی نبود. شنیده بودیم كه ستون حنانه بسخن آمد ولی بسخن آمدن پاشنه كش كهنه تازگی داشت. مثل جیرجیر سوسك و جیرجیرك ولی خیلی ضعیف تر صدایی بگوشم میرسید و حرفهای شمرده آنرا درست میفهمیدم. خواب از سرم پریده بود و با یك دنیا بهت و كنجكاوی نشسته بودم و گوش میدادم. گفت كی به تو گفته كه پاشنه كش نباید حرف بزند. سكوت كه دلیل نمیشود. ما ساكتیم نه عاجز بر تكلم. مگر یادت رفته كه مولوی خودتان از قول ما گفته، ما سمیعیم و بصیریم و هشیم، با شما نامحرمان ما خامشیم.
مگر سعدی شیراز نگفته، كوه و صحرا و بیابان همه در تسبیحند، نه همه مستمعی فهم كند این اسرار. اگر تسبیح و اسراری هم در میان نباشد خاطرات جمع كه عمدا لب بسته ایم و سرنوشتمان سكوت است. وگرنه مگر در كتابهای آسمانی نخواندهای كه چه اشیاء و حیوانات زیادی كه شما آنها را زبان بسته میخوانید سخنها گفته و بقول خودتان درها سفته اند.
مدام صدایش اوج میگرفت و سخنانش واضح تر بگوش میرسید. خوب میبینی كه پاشنه كش در روی همین میز درست بصورت زبان سرخ و متحركی درآمده بود و حرفهای از خودش گنده تر بیرون میریخت. وقتی سخن از مولوی و سعدی بمیان آورد گفتم این حرفها را ما رود زندگی میخوانیم و وقتی میشنویم به به و آفرین راه میاندازیم ولی هیچكس باور نمیكند. گفت خیلی چیزها را نمیتوان باور كرد كه باید باور كرد. حتما شنیدهای كه انسان هرقدر بسرعت به سیر خود بیفزاید عمرش درازتر میشود.
اسم این را فرضیه کهن ایران باستان را فرضیه انیشتین یهودی گذاشته اند و نمیتوان باور كرد ولی حقیقت است. دیدم حالا دیگر پاشنه كش میخواهد درس علم بما بدهد و باز بقول اصفهانیها از پاشنه درآمدم. خواستم بروم بخوابم ولی با این صدایی كه صدای جیر جیر كفشهای جیر را بخاطر میآورد مگر خواب بچشمم آمد. چراغ را خاموش كردم، پاشنه كش خاموش نشد. در تاریكی صدایش روشنتر و سخنانش صریح تر گردید. میگفت تو درست است كه صاحب من هستی و بچشم حقارت بمن كه تكه آهنی بیش نیستم مینگری ولی بگو ببینم مگر پدربزرگت نمرد و من زنده ماندم، مگر پدرت نمرد و من زنده ماندم. آیا فكر نمیكنی كه خودت هم خواهی مرد و من زنده میمانم، بعد مال پسرت خواهم شد ولی او خواهد مرد و من زنده میمانم. آیا هیچ فكر كردهای كه سر تا به پا ادعایی و خودت را صاحب و مالك من میدانی و چون یك تكه ریسمان قند بگلوی من بستهای خودت را مالك ارقاب موجودات میدانی و به علم و فضل و تجربه و قدرت خودت مینازی و چه فكرها و حسابهایی با خود نمیكنی و آخرش میروی و من موجود دو پول باقی میمانم. اختیار از دستم رفت و با مشت كوبیدم روی میز كه ساكت شو، جانم را بلبم رساندی. در اتاق باز شد و زنم شمعدان بدست سراسیمه وارد شد كه چه خبر است، چرا نیم شبی داد و فریاد راه انداخته ای. خیال كردم دزد آمده است یا اتاق خراب شده است.
نمیدانستم چه جواب بدهم و از زور اوقات تلخی بنای ناسزاگویی را گذاشتم كه زن حسابی چرا آسودهام نمیگذاری، دلم میخواهد با خودم حرف بزنم. بكسی مربوط نیست، خواهشمندم این دلسوزیها را كنار بگذار و برو بخواب.
پاشنه كش هم ساكت شده بود و كم كم خواب بر من غالب شد و بخواب رفتم. اما چه خوابی كه پر بود از رویاهای وحشت انگیز پاشنه كش كه بصورت كله كفچه مار درآمده بود و آن نخ قند مانند نیش تیزی از سوراخ دهانش بیرون آمده بود و میلرزید و میجنبید و سوت و سفیر میزد. از فرط هول و هراس از خواب پریدم و باز چراغ را روشن كردم در حالیكه صدای هن هن نفسم بلند بود. دیدم پاشنه كش بیحركت و بیصدا در همان جای خودش افتاده است و نوك ریسمان قند هم از سوراخش بیرون افتاده است. برداشتم بردم بهمان میخ معهود دم در آویزان كردم و دوباره به تختخواب رفتم و این دفعه درست و حسابی پنج ساعت تمام یك تخت خوابیدم. فردای آنروز با همان پاشنه كش كفشهایم را پوشیدم و پی كار خود رفتم ولی جرأت نكردم قضیه را با احدی در میان بگذارم. یقین داشتم به ریشم میخندند و میگویند اول ما خلق اللهت كروی شده و در دالان جنون وارد شده ای.
عصر وقتی بمنزل برگشتم اول كاری كه كردم بسراغ پاشنه كش رفتم. بمیخ آویزان بود چنان قیافه حق بجانبی داشت كه محال بود تصور كرد كه قابل آن كارها و آن حرفها و آن تذكرات زهرآگین است. كم كم موقع شام خوردن رسید و جای تو خالی شام حسابیای صرف شد و برای خواب بهمین اتاق آمدم. پاشنه كش بجای خود آویزان بود و سعی كردم نگاهش نكنم كه مبادا باز گرفتار خوابهای پریشان بشوم.
ولی هنوز خواب بچشمم نیامده بود كه صدای جیرجیر یارو باز از روی زمین بلند گردید. خیلی تعجب كردم و چراغ را روشن كردم و دیدم بله، خودش است. وسط میز افتاده و باز بنای شیرین زبانی را گذاشته است. یعنی چه. چطور خودش را بدینجا رسانده است. بر تعجبم افزود. منی كه به دعا و اوراد اعتقادی ندارم، بیاختیار به خواندن آیت کرسی مشغول شدم، بدور خودم فوت میكردم.
ورد خداوندا بخیر بفرما گرفته بودم و این بیچشم و رو هم همانطور ور میزد. آخر سر من ساكت شدم و او بوراجی خود ادامه داد.
درست و واضح حرفهایش را میشنیدم و میفهمیدم. میگفت دیشب صحبتهایمان به پایان نرسید، خانم سر رسید و صحبتمان قطع شد.
بله، صحبت در این بود كه شماها رفتنی هستید و من ماندنی. شما میروید و میپوسید و فراموش میشوید و من باقی میمانم. من اگر بیمبالاتی شما آدمیزادها نبود میتوانستم از جنس خودم پاشنه كشهایی بشما نشان بدهم كه از اهرام مصر و تخت جمشید قدیمی تر باشند. شما خودتان مرگ را جدا شدن روح از بدن میدانید و چون معتقدید كه ما روح نداریم پس باید تصدیق كنید كه مرگ برای ما از محالات است و ما هرگز نمیمیریم. همینطور هم هست من پاشنه كش حقیری بیش نیستم ولی مانند كوه الوند و خرس بزرگ و دریای قلزم جاودانی هستم، هرچند هیچ چیز جاودانی نیست. درست فكر كن ببین حق دارم یا نه. امروز اثری از مقبره زرتشت و از گور اردوان اشكانی كه برق شمشیرش پشت سرکشان را میلرزانید باقی نمانده است ولی میخ و سنبهها و سرنیزههای آن زمان همچنان باقی است. سوار محو و ناپدید شده و نعل اسبش باقی مانده است. تو هم مانند پدر و پدربزرگت میروی و من پاشنه كش ناچیز باقی میمانم. چنار امامزاده صالح تجریش با آن همه عظمت و جلال ترك برداشت و تركید و از میان خواهد رفت، تیسفون و ایوان مداین را خوب میدانی به چه صورتی درآمده است، به شكل فكی در آمده كه دندانهایش افتاده و نصف استخوانش پوسیده باشد. منارجمجم اصفهان كه اهمیتش در نظر اصفهانیان از كوه ابوقبیس و برج بابل و حتی از كهكشان فلك بیشتر است آنقدر جنبیده كه ساقها و پاهایش سست و لرزان گردیده و چیزی نمانده كه سرنگون و با خاك یكسان گردد. برج قابوس ابن بابویه هم همین سرنوشت را دارد. اما یك پاشنه كش ممكن است هزاران سال بماند و خم به ابرویش نیاید و ز باد و ز باران نیابد گزند. شنیدهام ( و در این عمر درازم چه چیزها كه نشنیده ام) فرانسویها در آن طرف دنیا مجلسی از مجالس ساسانی را به اسم «آكادمی» کپی کردند كه چهل عضو دارد و آنها را مانند ساسانیان «جاودان» میخوانند. الان چند عمر از عمرش میگذرد، آیا كدامشان زنده ماندند. مرده اند و میمیمرند و خواهند مرد. شاهنشاهان بزرگ همین كشور شما كه اسمش ایران است ده هزار تن گارد و پاسبانان سلطنتی نیزه به دست داشتند كه آنها را هم «جاودان» میخواندند. اگر توانستی یك مثقال از خاك یك نفر از آنها كف دست من بگذاری، راه گنج قارون را به تو نشان خواهم داد. همه رفته اند و ادنی اثری از آنها باقی نمانده است. چنین بوده و چنین هست و چنین خواهد بود. اما من و امثال من بیزبان و بیشعور و ناهانی كه چند مثقالی مس یا برنج و یا آهن و گاهی هم نقره بیش نیستیم بتو قول میدهم كه اگر ما را بعمد و دستی نابود كنند تا ابد باقی خواهیم ماند مگر آنكه از زور استعمال سائیده بشویم و آن نیز باز هزاران سال طول میكشد.
حرفهایش حسابی بود و جواب نداشت به قول اصفهانیها داشتم كاس میشدم و باز بیاختیار فریادم بلند شد. شاید بدانی كه این منزل ما قدیمی است و عقرب زیاد دارد. كلفتمان سكینه شیشه دوای عقرب بدست وارد شد كه خدای نخواسته مگر عقرب شما را زده است. هر چه بدهانم آمد به نافش بستم و گفتم این فضولیها به تو نیامده، برو كپه مرگت را بگذار. عقرب تویی كه در این نصف شبی نمیگذاری مردم بخوابند.
حالا سالها از آن تاریخ میگذرد ولی هر از چندی یكبار باز شب كه میشود این پاشنه كش بیچشم و رو با آن قد و قامت انچوچكی خواب را بر من حرام میكند و گاهی چنان كارد به استخوانم میرسد كه دلم میخواهد بضرب چكش و تبر ریز و خرد و خمیرش كنم و بندازم تو چاله مبال ولی از تو چه پنهان دلم گواهی نمیدهد و مانند پیرزنهای خرافاتی میترسم بلایی بسرم بیاید. بدتر از همه میبینم حرفهایش هم كاملا درست است و بقدری مرا در نظر خودم خوار و خفیف كرده كه بقول گنجشكهای امساله «كومپلكس» پیدا كردهام و دست و دلم سرد شده بكاری نمیرود. الان درست چهار سال و شش ماه و هفت روز است كه گرفتار این عذاب الیم شده ام. آب شیرین از گلویم پایین نمیرود. مدام صدای زیر این پاشنه كش لعنتی مانند تار ابریشمی كه از سوراخ سوزن بیرون بجهد در گوشم زنگ میزند و این حرفهایی را كه براستی بیجواب است مثل گرز آهنین بر كلهام میكوبد. خیلی دست و پا كردهام كه از چنگش خلاصی بیابم ولی فكرش مدام روز و شب سایه بسایه بدنبالم روان است و دست از سرم برنمیدارد. خوشمزه است كه ضمنا بش انس هم گرفتهام و از حرفهایش كم كم خوشم میآید و تریاكی تعبیراتش شدهام. ولی از طرف دیگر خودم ملتفتم كه دارم كم كم مثل برف آب میشوم. همه میپرسند چرا روز بروز لاغرتر و ضعیفتر و نحیفتر میشوی. همین پریروز رفیقمان معاون اداره گمركات كه مدتی بود مرا ندیده بود تا چشمش از دور در كوچه بمن افتاد هراسان پرسید فلانی مگر خدای نكرده مریضی. مثل تب لازمیها زرد و نزار شده ای. نمیدانستم چه جوابی بدهم و مثل خر در گل وامانده بودم و با حال تعجب دور شد. دوستان و همقطارها هر روز میپرسند چرا مثل دوك لاغر شده ای. آن گردن كلفت كه تبر نمی انداخت كجا رفت، چرا اینطور سوت و كور و ساكت شده ای. تو خوشگذران و مرد حال بودی، اهل شوخی و مزاح بودی، میگفتی، میخندیدی، میخنداندی. متلكها و لغزهای آبدار تو دهان بدهان دور شهر میچرخید و بعنوان تحفه و سوغات دست بدست به ایالات و ولایت میرفت، چرا ماتم گرفته ای، گل سر سبد تمام مجالس بودی، حالا مردم گریز و گوشه نشین شدهای و حقیقتش این است كه خون خونم را میخورد و پدرم درآمده است. و راه چارهای نمی یابم و نمیدانم سرانجام كارم با این پاشنه كش بكجا خواهد كشید. مثل موشی كه به قالب پنیر رسیده باشد دارد جانم را ذره ذره میجود و قورت میدهد و خوب میدانم چه بلایی بسرم آورده است و دارد شیره عمرم را میمكد و تكلیفم را باش نمیدانم چیست. حالا فهمیدی كه مسئله از چه قرار است. آیا راه حلی بعقلت میرسد كه مرا از چنگ این كابوس باورنكردنی و بیسابقه خلاص نمایی؟
اینجا بیانات«یار دیرینه» به پایان رسید. عرق بر پیشانیش نشسته بود و دلم بحالش سوخت. دست دراز كردم و پاشنه كش را از وسط میز برداشته در جیب نهادم و گفتم رفیق از تو چه پنهان من هم به دروس حكمت و عبرت این زبان دراز محتاجم. در عالم رفاقت بگذار من هم محروم نمانده باشم و سبب خیر شده باشی.
بنای آری و نه و چون و چرا را گذاشت. بخرجم نرفت. كار بختاب و عتاب رسید. محل نگذاشتم. خواست بزور از جیبم درآورد. گفتم آن روزی كه زورت بمن میرسید زهر این پاشنه كش را نچشیده بودی. امروز از تو قلچماق ترم.
مثل آدمی كه قهر كرده باشد در فكر عمیقی فرو رفت و گردنش خم گردید و مرا فراموش كرد. من هم بدون خداحافظی، پاشنه كش در جیب از اتاق و خانه بیرون رفتم و در پیچ اول خیابان به اولین چالهای كه امثال آن در خاك ما ماشاءالله كم نیست رسیدم پاشنه كش را از جیب درآورده چنان با شدت در چاله انداختم كه گفتی مار گرزه زهرآگین و دژمی است و تفی هم از سر خشم و غیظ نثارش كردم و گفتم د حالا برو مزه جاودان بودن را بچش.
محمد علی جمال زاده، ژنو، اسفند ۱۳۳۸ شمسی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر