چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۲

بهر طوفان زده سنگیست پناهی گاهی


خانمانسوز بود آتش آهی ، گاهی
ناله ای میشكند پشت سپاهی ، گاهی


گرمقدر بشود سلك سلاطین پوید
سالك بی خبر خفته به راهی گاهی


قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی


هستیم سوختی از یك نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی ، گاهی


روشنی بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپیدی بود از بخت سیاهی ، گاهی


عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند برگل هرزه گیاهی ، گاهی


اشك در چشم فریبنده ترت می بینم
در دل موج ببین صورت ماهی ، گاهی


زرد رویی نبود عیب مرانم از كوی
جلوه بر قریه دهد خرمن كاهی ، گاهی


دارم امید كه با گریه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگیست پنهاهی گاهی.


رحیم معینی کرمانشاهی



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر