پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۲

همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق گریزگاهی گردد


هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشن پیوسته می کاهم؟
زانکه بر این پرده ی تاریک
این خاموش نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم.
شفیعی کدکنی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر