طبيبا بس کن اين درمان، من بيمار ميميرم
مرا ديگر بحال خويشتن بگذار، ميميرم
دمادم ميشوم کاهيده تر، زين عشق جانفرسا
زمن شوئيد دست ای دوستان، کاين بار ميميرم
ندارم تاب ديدارت، که با آن شعله ميسوزم
نميخواهم ترا بينم، کز آن ديدار ميميرم
من ديوانه را بگذار تا با خود سخن گويم
بشهر غم غريبم، روی بر ديوار ميميرم
گل خودروی اين دشتم، نه گلکاری نه گلچينی
بخواری عاقبت در گوشه ای، چون خار ميميرم
شکفتم بی هوس، بر شاخه لرزان عمر امّا
چنان نازک دلم، کاخر به يک رگبار ميميرم
هزاران قصّه گفتم، شاهکار شعر من دانی
چه باشد؟ آنکه من لب بسته از گفتار ميميرم
سخنهايم گرامی تر ز درّ باشد وليکن خود
چه بی قدر آمدم دنيا، چه بيمقدار ميميرم
ز دست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
چنان عزلت گزين گشتم، که بی غمخوار ميميرم
ز خود زين رنج بيزارم که با اين خلق مأنوسم
بخود زين درد می پيچم که دور از يار ميميرم.
معینی کرمانشاهی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر