حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست !
هزار شعله سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که زهر بیشه در قفس شیری است
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
میان اینهمه نامردمی و نامردی
نشسته در غم مردم هنوز مرد اینجاست
بیا که مساله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
بهار آنسوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
جدایی از زن و فرزند (سایه) جان سهل است
تو را ز خویش جدا میکنند درد اینجاست !

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر