جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۲

آخرين شقايق اين باغ


آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند
مرغان پر گشوده طوفان كه روز مرگ
دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند
هر صبح و شب بغارت طوفان روند و باز
باز آخرين شقايق اين باغ نيستند.
محمد رضا شفيعی کدکنی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر