‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۳

بیداری بهار آغاز می شود


زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش
پیراهن حریر شفق رابرید و رفت
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ی عبور شبانگاه
پلک جوانه‌ها را
آهسته می گشایم و می گویم
آیا
اینان
رویای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند ؟

در دوردست باغ برهنه
چکاوکی بر شاخه می سراید
این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آن دم جوانه‌های جوان
باز می شود
بیداری بهار
آغاز می شود.

شفیعی کدکنی


پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۳

من سوخته تب داشتم


دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود
فریاد از این شب چه شب بی سحری بود
دور از تو من سوخته تب داشتم ای گل
وز شور تو در سینه شرار دگری بود
هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم
چون مرغک طوفان زده ی در به دری بود
چون باد سحرگاه گذشتی و ندیدی
در راه تو از بوی گل آشفته تری بود
افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر
ای کاش به جای هنرم سیم و زری بود.
شفیعی کدکنی

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

قامت نژند سپیدار


خضری مگر گذشته ازین راه
آه این چه معجزه ست
کز دور سبز می زند و جلوه می کند
تنوار خشک و پیر سپیدار پار
شاید، اما، نه بیگمان
این پیچکی است رسته و بالیده
و افکنده تیلسان بلندش را
بر قامت نژند سپیدار.
محمدرضا شفیعی کدکنی



شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۳

این قطره طوفان به دوش


هر که تاب جرعه‌ای جام جنون بر دل نداشت
وای بر حال دلش کز زندگی حاصل نداشت

همچو فرهاد از جنون زد تیشه‌ای بر فرق خویش
این شهید عشق غیر از خویشتن قاتل نداشت

دل فروشد همچو گردابی به کار خویشتن
وز کسی چشم گشایش بهر این مشکل نداشت

شمع را این روشنی از سوز عشقی حاصل است
گرمی عشق از نبودش جلوه در محفل نداشت

در شگفتم از دلم کاین قطره طوفان به دوش
در ره عشق و جنون آسایش منزل نداشت

خضر راهم شد جنون تا دل به مقصد راه برد
کی به جایی می رسید ار مرشدی کامل نداشت ؟

در محیط پاکبازان فکر آسایش فناست
موج ما جز نیستی آرامش ساحل نداشت!
شفیعی کدکنی

پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳

پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی


مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم

با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم



دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت

من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم 



من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین
گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم

چون عقابی می زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم

پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم.
شفیعی کدکنی

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۳

اگر عشق نمیبود


اگر عشق نمی بود
علف‌های بهاری
در آن سرد سحرگاه
سر از خاک نمیزد
اگر عشق نمیبود
ز سنگ سیه آن چشمه جوشان
گریبان زمین را بجنون چاک نمیزد
اگر عشق نمی بود
بر آن شاخه انجیر تک افتاده ، چکاوک
چنین پرده عشاق ، تربناک، نمیزد
اگر عشق نمیبود
اگر عشق نمیبود.
شفیعی کدکنی

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۳

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای


دست بدست مدعی شانه بشانه میروی
آه که بارقیب من جانب خانه میروی

بیخبر از کنار من‌ ای نفس سپیدهدم
گرمتر از شراره ی آه شبانه میروی

من بزبان اشک خود میدهمت سلام وتو
برسر آتش دلم همچو زبانه میروی

در نگه نیاز من موج امید‌ها تویی
وه که چه مست و بی‌خبر سوی کرانه میروی

گردش جام چشم تو هیچ بکام ما نشد
تا بمراد مدعی همچو زمانه میروی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو بخواب خوش باچه فسانه میروی ؟
شفیعی کدکنی

شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۳

در قاب و در قفس


بر باغ ما ببار
بر باغ ما که خنده ی خاکستر است و خون
باغ درخت مردان
این باغ باژگون

ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم
در تور تشنگی و تباهی
با نظم واژه های پریشان گریستیم

در عصر زمهریری ظلمت
عصری که شاخ نسترن ، آنجا
گر بی اجازه برشکفد ، طرح توطئه ست

عصر دروغ های مقدس
عصری که مرغ صاعقه را نیز
داروغه و دروغ درایان
می خواهند
در قاب و در قفس

بر باغ ما ببار
بر داغ ما ببار.
شفیعی کدکنی

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۲

نخستین ترانه‌های بهار


آخرین روزهای اسفند است
از سرِ شاخِ این برهنه‌چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می‌زند نغمه
نیست معلومم
آخرین شِکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه‌های بهار؟
شفیعی کدکنی

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۲

پروانه‌ای که با شب میرفت


من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه‌ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید
دیری است
مثل ستاره‌ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده‌ام ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبو تری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه‌ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید.
شفیعی کدکنی

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۲

مرگ شعله ها


در میان گونه گونه مرگها
تلخ تر مرگی ست مرگ برگها
زانکه در هنگامه ی اوج و هبوط
تلخی مرگ است با شرم سقوط
وز دگرسو خوشترین مرگ جهان
زآنچه بینی آشکارا و نهان
رو به بالا و ز پستیها رها
خوشترین مرگی ست
مرگ شعله ها.
شفیعی کدکنی

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۲

آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد

موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند
بنگر آن جامه کبودان افق،صبح دمان
روح باغ اند کزین گونه سیه پوشانند
چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال
لاله ها آینه ی خون سیاووشانند
آن فرو ریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند
گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه بی هوشانند
باز در مقدم خونین تو ای روح بهار
بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند.
شفیعی کدکنی

پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۲

همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق گریزگاهی گردد


هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشن پیوسته می کاهم؟
زانکه بر این پرده ی تاریک
این خاموش نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم.
شفیعی کدکنی

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

کمتراز نسیمیم


به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز
ببخشای
ای روشن عشق بر ما
ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر
خبر نیست
نسیمی
گیاه سحرگاه را
در کمندی فکنده ست و
تا دشت بیداری اش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق
بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم
اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پر ها
نکردیم پرواز.
شفیعی کدکنی

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۲

و شور و شعری



سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه هائی که چون موج
میبردت از خویش بیخویش
در کوچه های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه دار
مردی بلبخند خود
صبح را فتح میکرد
و شحنه پیر با تازیانه
میراند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه راه
لبخند میزد برویت
اما تو آن لحظه ها را
بخمیازه خویشتن می سپردی.
شفیعی کدکنی

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۲

آخرين شقايق اين باغ


آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند
مرغان پر گشوده طوفان كه روز مرگ
دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند
هر صبح و شب بغارت طوفان روند و باز
باز آخرين شقايق اين باغ نيستند.
محمد رضا شفيعی کدکنی

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۲

ای بانی‌ آسایشم


بگو به باران
ببارد امشب
بشويد از رخ
غبار اين كوچه باغها را
كه در زلالش سحر بجويد
ز بیكرانها
حضور ما را.
شفیعی کدکنی

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

سفرت بخیر اما


دل من گرفته زینجا



بکجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید!
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم
بکجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد
بجز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
بسلامتی گذشتی
بشکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.
به کجا چنین شتابان، شفیعی کدکنی