‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۳

بیداری بهار آغاز می شود


زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش
پیراهن حریر شفق رابرید و رفت
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ی عبور شبانگاه
پلک جوانه‌ها را
آهسته می گشایم و می گویم
آیا
اینان
رویای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند ؟

در دوردست باغ برهنه
چکاوکی بر شاخه می سراید
این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آن دم جوانه‌های جوان
باز می شود
بیداری بهار
آغاز می شود.

شفیعی کدکنی


پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۳

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای


دست بدست مدعی شانه بشانه میروی
آه که بارقیب من جانب خانه میروی

بیخبر از کنار من‌ ای نفس سپیدهدم
گرمتر از شراره ی آه شبانه میروی

من بزبان اشک خود میدهمت سلام وتو
برسر آتش دلم همچو زبانه میروی

در نگه نیاز من موج امید‌ها تویی
وه که چه مست و بی‌خبر سوی کرانه میروی

گردش جام چشم تو هیچ بکام ما نشد
تا بمراد مدعی همچو زمانه میروی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو بخواب خوش باچه فسانه میروی ؟

شفیعی کدکنی

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

سفرت بخیر اما


دل من گرفته زینجا



بکجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید!
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم
بکجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد
بجز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
بسلامتی گذشتی
بشکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.
به کجا چنین شتابان، شفیعی کدکنی