سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

بچشم کسی خون بجای نگاه


کی گفته خدا مرده است؟



خدایا تو بوسیده‌ای هیچگاه
لب سرخ فام زنی مست را
ز وسواس لرزید دندان تو
به پستان کالش زدی دست را
خدایا دلت خواست تا نیمه شب
به فنجان نافش بریزی شراب
لب خویش برجام نافش نهی
بنوشی بدان سان که کردی بخواب
خدایا تو لرزیده ای هیچگاه
بمحراب کمرنگ چشمان او
شنیدی تو بانگ دل خویش را
ز تاریکی سینه‌ی تنگ او
خدایا شبی شد که مدهوش و مست
ره خانه‌ خویش را گم کنی
بکوبی در روسپی خانه‌ها
بمیخانه‌ها سجده بر خم کنی
خدایا تو هیچ از زنی خواستی
که تا صبح خوابد در آغوش تو
سحر مست برخیزی از بسترش
گناهش بود جمله بر دوش تو
خدایا شب تیره‌ تیرماه
گرفته‌است شهوت گریبان تو
کنی روی سوی خوابگاه زنی
تپد قلب و بر لب رسد جان تو
خدایا تو گرییده ای هیچگاه
بدنبال تابوتهای سیاه
ز چشمان خاموش پاشیده‌ای
بچشم کسی خون بجای نگاه
تو ای ایزد رانده از دردها
چه دانی که احساس و اندوه چیست
شبی گر بیایی بمیخانه‌ها
بگویی خدای شما کیست کیست
دریغا تو احساس اگر داشتی
دلت را چو من مفت میباختی
برای خود ای ایزد بیخدا
خدایی دگر میساختی.
نصرت رحمانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر