از ابر عشق، قطره آزادگی ببار.
برخیز هموطن به بهاران سلام کن تا بشکند غرور زمستان، قیام کن
نوروز را نگر که پیام طبیعت است
لب را بشوق، با لب حق همکلام کن
دست خدای دفتر دل را گشوده است
برخیز و در جریده دل ثبت نام کن
شعر برابری است به لبهای روز و شب
جانا به اعتدال زمین احترام کن
از ابر عشق، قطره ای آزادگی ببار
دل را تهی ز دشمنی و انتقام کن
خورشید وش بخار و بگل همزمان بتاب
حرف خودی و غیر خودی را تمام کن
ما نسل سرفراز بزرگی چو کورشیم
از لوح او حقوق بشر را پیام کن
برخوان بگوش عالم و آدم سرود صلح
شمشیر کینه را به ادب در نیام کن
بگذر ز قصه های پلید دمشق و شام
هر روز را به صلح و صفا صبح و شام کن
دستی بر آر و با گل سوسن برقص شو
پایی بکوب و بی هنری را حرام کن
لب بر لب پیاله و دستی بدست دوست
نجوای عشق با لب ساقی و جام کن
بنشین کنار حافظ و خیام و مولوی
اسب چموش عشق به گلواژه رام کن
رندانه نوش خون خم و از صفای دل
یک جرعه نذر زاهد عالی مقام کن
گر شعله امید ز جان تو سر کشید
نیم نگه بخانه صد شیخ خام کن.
مصطفی بادکوبه ای
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر