جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۲
شکلی میان اشکال
سرنوشت ترا بُتی رقم زد که دیگران میپرستیدند.
در آوار خونین گرگومیش
دیگرگونه مردی آنک
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شایسته زیباترین زنان
که ایناش بنظر
هدیّتی نه چنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بشاید
چه مردی، چه مردی که میگفت
قلب را شایستهتر آن
که بهفت شمشیر عشق
در خون نشیند
و گلو را بایستهتر آن
که زیباترین نامها را بگوید
و شیرآهنکوه مردی از اینگونه عاشق
میدان خونین سرنوشت
به پاشنه آشیل درنوشت رویینهتنی
که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود
آه، اسفندیار مغموم
ترا آن به که چشم فروپوشیده باشی!»
آیا نه، یکی نه، بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من تنها فریاد زدم، نه!
من از فرورفتن تن زدم
صدایی بودم من
شکلی میان اشکال
و معنایی یافتم
من بودم و شدم
نه زانگونه که غنچهیی گُلی
یا ریشهیی که جوانهیی
یا یکی دانه که جنگلی
راست بدانگونه
که عامیمردی شهیدی
تا آسمان بر او نماز بَرَد
من بینوا بندگکی سربراه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بُز رو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگرگونه خدایی میبایست
شایستهآفرینهیی که نوالهی ناگزیر را
گردن کج نمیکند
و خدایی دیگرگونه آفریدم
دریغا شیرآهنکوه مردا
که تو بودی و کوهوار
پیش از آن که بخاک افتی
نستوه و استوار مُرده بودی
اما نه خدا و نه شیطان
سرنوشت ترا
بُتی رقم زد که دیگران میپرستیدند.
بُتی که دیگراناش میپرستیدند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر