سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۱

هرکس که ترا خدای خود پندارد کفرش بکنار عجب خدایی دارد

هرگز بدستش ساعت نمیبست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت بوعده میآیی؟
گفت، ساعت را از خورشید میپرسم
پرسیدم، روزهای بارانی چطور؟
گفت، روزهای باران
همه‌ ساعتها ساعت عشق است
راست میگفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود.
واهه آرمن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر