پادشاه فصلها، پائیز.
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بیبرگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانیست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله زرتار پودش باد
گو بروید هرچه در هرجا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاران نیست
باغ ناامیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمیتابد
ور برویش برگ لبخندی نمیروید
باغ بی برگی! که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر بگردونسای
اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید
باغ بیبرگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسپ یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها پائیز.
اخوان ثالث
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر