داستانهای زیادی است که نمیدانیم.
من تنها نمیآیم
با من بسیاری هستند
ما جنگلها را وجب بوجب میگردیم
از رودخانه ها میگذریم
کشتیهاشان را به آتش میکشیم
سامانه نقب های زیرزمینی شان را منهدم میکنیم
شهر را اشغال میکنیم
آنها بی ستیزه تسلیم میشوند
ما اسلحه هایشان را میگیریم
آنها از خود دفاع نمیکنند
آذوغه شان را مصادره میکنیم
آنها اعتراض نمیکنند
ما ورودی خانه هایشان را گل میگیریم
آنها درها را بتکان تکان در نمیآورند
ما آبهای آشامیدنی شان را مسموم میکنیم
آنها پشت پنجره ها آواز میخوانند
من میروم
اما پیش از آن
جرعه ای از آبشان را خواهم نوشید!
فاتح مغلوب، هورست بینک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر