از اسب پیاده شو ، بر نتع زمین رخ نه، زیر پی پیلش بین، شه مات شده نعمــان

بنگراین بیغوله را از دور
تاقهایش ریخته، دروازه هایش رو بویرانی
پایه هایش، آیه هائی از پریشانی
وصف آبادانیش در داستانهای کهن، مستور
قصه ویرانیش، مشهور
مار در او هست، اما گنج
خانه های روشن و تاریک او چون عرصه شترنگ
سرستونهای نگون برخاک او چون مهره های
کهنه این بازی شیرین
اسب و پیل و بیدق و پرزین
هر یکی در خانه ای محسور
راستی، آیا کدامین دست با این سرزمین بد فرجام
بازی کرد؟
یا کدامین فاتح اینجا یکه تازی کرد؟
از تو میپرسم، هان ای باد غمگین بیابانی
ای که آواز عزایت را درین ویرانه میخوانی
آتشی ناچیز بود آیا که با او دشمنی ورزید؟
یا زمین در زیر پای شوکت و آبادیش لرزید؟

بنگر این بیغوله را از دور
هرچه میبینی دراو، مرگست و ویرانی
عرصه جاوید آشوب و پریشانی
مهره شاهش ازین لشکرکشیها، مات
با چنین شترنگ نفرین کرده تاریخ
هیچ دستی نیست تا بازی کند، هیهات.
نادر نادرپور
شهمات دفتر از آسمان تا ریسمان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر