پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۲

کجاست آنکه سر از خانه ای برون آرد


براه من فکند پرتو چراغی را.



شب است و هیچکسم راه صبح ننماید
خدای را ز که گیرم چنین سراغی را؟
ستارگان همه فانوسهای خاموشند
بنورشان نتوان یافت راه باغی را
کجاست آنکه سر از خانه ای برون آرد
براه من فکند پرتو چراغی را؟
جهان ز خنده شیرین آفتاب تهی است
چه حاجت است بنور آشیان زاغی را
من از سپیده دمان غیر ازین ندارم چشم
که از افق شنوم ناله کلاغی را.
نادر نادر پور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر