دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۵

چون باشد کسی کز دوستان باشد جدا


از عراقی



ای مرا یکبارگی از خویشتن کرده جدا
گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم، ای خوشا!
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما
بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟
شب خیالت گفت با جانم که چون شد حال دل؟
نعره زد جانم که، ای مسکین، بقا بادا ترا
دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود
در طریق دوستی آخر کجا باشد روا
بود دل را با تو آخر آشنائی پیش ازین
این کند هرگز؟، که کرد این آشنا با آشنا؟
همچنان در خاک و خون غلتانش باید جان سپرد
خسته‌ای کامید دارد از نکورویان وفا
روز و شب خونابه‌اش باید فشاندن بر درت
دیده‌ای کز خاک درگاه تو جوید توتیا
دل برفت از دست وز تیمار تو خون شد جگر
نیم جانی ماند و آنهم ناتوانی، گو بر آ
از عراقی دوش پرسیدم که چون است حال تو؟
گفت چون باشد کسی کز دوستان باشد جدا؟
عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر