دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۴

از راز فسونکاری شب پرده برافتاد


ماندم بچمن شب شد و مهتاب برآمد
سیمای شب آغشته بسیماب برآمد

آویخت چراغ فلک از طارم نیلی
قندیل مه آویزه محراب برآمد

دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم
یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

چون غنچه دل تنگ من آغشته بخون شد
تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

ماهم بنظر در دل ابر متلاطم
چون زورقی افتاده بگرداب برآمد

از راز فسونکاری شب پرده برافتاد
هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

دیدم بلب جوی جهان گذران را
آفاق همه نقش رخ آب برآمد

در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود
جانم بلب از صحبت احباب برآمد.

شهریار


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر