شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۴

دل دیوانه بفریاد و فغان بازآورد


آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد
جانم از نو بتن آن جان جهان بازآورد

اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب
آب رفته است که آن سرو روان بازآورد

نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد
باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد

گل بتاراج خزان رفت و بهارش از نو
تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد

پرئی را که بصد آینه افسون نشدی
دل دیوانه بفریاد و فغان بازآورد

دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا
درج عفت بهمان مهر و نشان بازآورد

تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا
پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد

شهریارا ز خراسان بری آوردش باز
آن خدائی که هم او از همدان بازآورد.

شهریار


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر