یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۴

زانرو که جمالت گل بستان کمال است


از خواجوی کرمانی



ابروی تو تاق است که پیوسته هلال است
زآنرو که هلال ار نشود بدر محال است
بر روی تو خال سغدی هر که ببیند
گوید که مگر خازن پردیس بلال است
پیوسته هلال است ترا حاجب خورشید
وین طرف که چشم سیه ات ابن هلال است
آن دل که سفر کرده به چین سر زلفت
یارب که در آن شام غریبان به چه حال است
هندو بچه خال سیاه تو به سد وچ
هندوچه بستان جمال است نه خال است
گفتم که خیال تو کند مرهم ریشم
لیکن چو نظر میکنم این نیز خیال است
مستسقی سرچشمه نوش تو برآتش
میسوزد و چشمش همه در آب زلال است
گردن مکش ای شمع گرت در قدم افتد
پروانهٔ دلسوخته چون سوخته بال است
امروز که مرغان چمن در طیرانند
مرغ دل من بی پر و بال است وبالست
نون شد قد همچون الفم بی تو ولیکن
برحال پریشانی من زلف تو دال است
از دیده خواجو نرود گلشن رویت
زانرو که جمالت گل بستان کمال است
خواجوی کرمانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر