جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۹۴

کس نیست که او را خبری باشد از این باب


دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب
تا روز نخفتیم من و شمع جگرتاب

از دست دل سوخته و دیده خونبار
یک لحظه نبودیم جدا زآتش و ازآب

من در نظرش سوختمی زآتش سینه
و او ساختی از بهرمن سوخته جلاب

از بسکه فشاندیم در از چشم گهرریز
شد صحن گلستان صدف لؤلؤی خوشاب

در پاش فکندم سرشوریده از آنروی
کو بود که میسوخت دلش برمن از اصحاب

یاران بخور و خواب بسر برده همه شب
وان سوخته فارغ ز خور و چشم من از خواب

او خون جگر خورده و من خون‌دل ریش
او می بقدح داده و من دل به می ناب

او بر سر من اشک فشان گشته چو باران
و افتاده من دلشده از دیده بغرقاب

من باغم دل ساخته و سوخته در تب
و او از دم دود من دلسوخته در تاب

چون دید که خون دلم از دیده روان بود
میداد روان شربتم از اشک چو عناب

جز شمع جگر سوز که شد همدم خواجو
کس نیست که او را خبری باشد از این باب.

خواجوی کرمانی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر