چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۴

این است خود اقتضای ساقی


آن جام طرب فزای ساقی
بنمود مرا لقای ساقی

در حال چو جام سجده بر دم
پیش رخ جان فزای ساقی

ننهاده هنوز چون پیاله
لب بر لب دلگشای ساقی

ترسم که کند خرابی باز
چشم خوش دلربای ساقی

پیوسته چو جام در دل آتش
در سر هوس و هوای ساقی

با چشم پر آب چون قنینه
جان می‌دهم از برای ساقی

باشد چو پیاله غرقه در خون
چشمی که شد آشنای ساقی

عمری است که می‌زنم در دل
یعنی که در سرای ساقی

باشد که رسد بگوش جانم
از میکده مرحبای ساقی

آینهٔ سینه زنگ غم خورد
کو صیقل غم زدای ساقی؟

تا بستاند مرا ز من باز
این است خود اقتضای ساقی

باشد که شود دل عراقی
چون جام جهان نمای ساقی.

عراقی