چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۴

ز حیرت در همه گم گشته از خود






سحرگه بر در راحت سرائی
گذر کردم شنیدم مرحبائی
درون رفتم، ندیمی چند دیدم
همه سر مست عشق دلربائی
همه از بیخودی خوش وقت بودند
همه ز آشفتگی در هوی و هائی
ز رنگ نیستی شان رنگ و بوئی
ز برگ بی‌نوائی‌شان نوائی
ز سدره برتر ایشان را مقامی
ورای عرش و کرسی متکائی
نشسته بر سر خوان فتوت
بهر دو کون در داده صلائی
نظر کردم، ندیدم ملک ایشان
درین عالم، به جز تن، رشته‌تائی
ز حیرت در همه گم گشته از خود
ولی در عشق هر یک رهنمائی
مرا گفتند، حالی چیست؟ گفتم
چه پرسی حال مسکین گدائی؟

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر