چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۴

مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست


ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست
کی خوش‌تر از این در همه عالم هوسی هست

ای خواجه بهش باش که با آن لب می‌نوش
گر باده به اندازه ننوشی عسسی هست

گر مرد رهی با خبر از نالهٔ دل باش
زیرا که بهر قافله بانگ جرسی هست

یا قافله سالار ره کعبه ندانست
یا آن که بصحرای طلب بار بسی هست

تنها نه همین اسب من اول قدم افتاد
کافتاده در این بادیه هر سو فرسی هست

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات
مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست

از دیدهٔ دل‌سوختگان چهره مپوشان
ای آینه هشدار که صاحب نفسی هست

تا داد مرا از تو ستمگر نگرفتند
کس هیچ ندانست که فریادرسی هست

مرغ دلم از باغ بتنگ است فروغی
تا حلقهٔ دامی و شکاف قفسی هست.

فروغی بسطامی