پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۴

چون جام بچنگ آری با یاد لب جم زن



گر عارف حق بینی چشم از همه بر همزن
چون دل به یکی دادی، آتش بدو عالم زن

هم نکتهٔ وحدت را با شاهد یکتاگو
هم بانگ منم حق را بر دار معظم زن

هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

هم جلوه ساقی را در جام بلورین بین
هم بادهٔ بی غش را با سادهٔ بیغم زن

ذکر از رخ رخشانش با موزی عمران گو
حرف از لب جان بخشش با ایسای مریم زن

حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با سوفی محرم زن

چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز
چون جام بچنگ آری با یاد لب جم زن

چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین
چون می بقدح کردی بر چشمهٔ زمزم زن

در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت جم ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

گر دردی از او بردی سد خنده بدرمان کن
ور زخمی از او خوردی سد طعنه به مرهم زن

یا پای شقاوت را بر تارک شیتان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

یا خازن ژنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

یا بندهٔ عقبا شو، یا خاژه دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقهٔ ماتم زن

زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

گر دامن پاکت را آلوده بخون خواهد
انگشت قبولت را بر دیده پر نم زن

گر همدمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن

سلپاتی اگر خواهی درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن

چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج بتارک نه، نه دست بخاتم زن

تا چند فروغی را مجروح توان دیدن
یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن.
فروغی بسطامی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر