دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۴

کاین بیخبری با خبر از خویشتنش کرد


نرگس که فلک چشم و چراغ چمنش کرد
چشم تو سرافکنده بهر انجمنش کرد

تا غنچه بباغ از دهن تنگ تو دم زد
عطار صبا مشک ختن در دهنش کرد

تا گل بهواخواهی روی تو درآمد
نقاش چمن صاحب وجه حسنش کرد

تا سرو پی بندگی قد تو برخاست
دور فلک آزاد ز بند محنش کرد

تا لاف بهم چشمیت آهوی حرم زد
سلطان قضا امر بخون ریختنش کرد

هر خون که بخاک از دم تیغ تو فروریخت
فردای جزا کس نتواند ثمنش کرد

هر جامه که بر قامت عشاق بریدند
عشق تو بسر پنجه قدرت کفنش کرد

هر شام دل از یاد سر زلف تو نالید
مانند غریبی که هوای وطنش کرد

هر کس که به شیرین‌دهنی دل نسپارد
نتوان خبر از حال دل کوهکنش کرد

با هیچ نشانی نکند سخت کمانی
کاری که بدل غمزهٔ ناوک فکنش کرد

دردا که ز معشوق نشد چارهٔ دردم
تا جذبهٔ عشق آمد و همدرد منش کرد

گفتم که دل اهل جنون را بچه بستی
دستی بسر زلف شکن برشکنش کرد

زنهار به مست در میخانه مخندید
کاین بیخبری با خبر از خویشتنش کرد

چشمی که بیک غمزه مرا طبع غزل داد
نسبت نتوانم بغزال ختنش کرد

یاقوت صفت خون جگر خورد فروغی
تا جوهری عقل قبول سخنش کرد.

فروغی بسطامی