از فروغی بستامی

دادن باده حرام است بنادانی چند
کآب حیوان نتوان داد بحیوانی چند
گذر افتاد بهر حلقهٔ غم دوران را
مگر آن حلقه که ساقی زده دورانی چند
خون دل چند خوری زین فلک مینایی
ساغری چند بزن با لب خندانی چند
ایمن از فتنهٔ این گنبد مینا منشین
خیز و با دور قدح تازه کن ایمانی چند
راه در حلقهٔ پیمانه کشانت ندهند
تا سرت را ننهی بر سر پیمانی چند
کرم خاژه بهر بنده مشخص نشود
تا نباشد بکفش نامهٔ عصیانی چند
پای مجنون بدر خیمهٔ لیلی نرسد
تا بسر طی نکند راه بیابانی چند
تشنه شو تا بخوری شربت آن چشمهٔ نوش
خسته شو تا ببری لذت درمانی چند
قصهٔ یوسف افتاده، به چه دانی چیست
گر فتد راه تو در چاه زنخدانی چند
تا در آئینه تماشای جمالت نکنی
کی شوی باخبر از حالت حیرانی چند
برسر زلف تو دیوانه دلم تنها نیست
که در این سلسله جمعند پریشانی چند
به تمنای تو ای سرو خرامان تا کی
سر هر کوچه زنم دست بدامانی چند
ترسم از چشم ریازت کش کافرکیشت
بر در شاه فروغی کشد افغانی چند.
فروغی بسطامی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر