یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۴

ما همه زرتشت بیابان عشق


فروغی بستامی


حق ز رخت کرده ظهور ای سنم
این چه ظهور است و چه نور ای سنم
قامت تو شور قیامت نمود
این چه قیام است و چه شور ای سنم
هیچ نمازی نپذیرد قبول
تا تو نباشی بحضور ای سنم
با رخ تو خواهش هور و قسور
محض گناه است و قسور ای سنم
با غم تو خاطر عشاق را
عین نشاط است و سرور ای سنم
با تو دلم را سر آمیزش است
وز همه در غین نفور ای سنم
پرده برانداز که اهل قصور
دیده بپوشند ز حور ای سنم
مردم هشیار همه گرم عجز
چشم و سرمست غرور ای سنم
صبر محال است ز رویت که نیست
خس بسر شعله صبور ای سنم
تا شب هجران ترا دیده‌ام
فارغم از روز نشور ای سنم
زنده ببوی تو شوم روز حشر
نی ز دم نغمهٔ سور ای سنم
ما همه زرتشت بیابان عشق
نخل قدت نخلهٔ تور ای سنم
ماه فروغی نشدی تا نکرد
بندگی صدر صدور ای سنم.
فروغی بستامی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر