دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمائی
که به از گوشه میخانه ندیدم جائی
آنچنان بیخبرم ساخت نگاه ساقی
که نه از می خبرم هست و نه از مینائی
با تو ای می غم ایام فراموشم شد
که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزائی
ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری
طفل نادانی و در بردن دل دانائی
کافر عشق تو آزاده ز هر آئینی
بستهٔ زلف تو آسوده ز هر سودائی
ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی
قطره را گردش جام تو کند دریائی
عشق بازان تو را با مه و خورشید چکار
کاهل بینش نروند از پی هر زیبائی
بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد
زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمائی
از کمند تو فروغی بسلامت بجهد
که ستم پیشه و عاشق کش و بیپروائی.
فروغی بسطامی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر