یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۴

که ستم پیشه و عاشق کش و بی‌پروائی



دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمائی
که به از گوشه میخانه ندیدم جائی

آنچنان بیخبرم ساخت نگاه ساقی
که نه از می خبرم هست و نه از مینائی

با تو ای می غم ایام فراموشم شد
که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزائی

ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری
طفل نادانی و در بردن دل دانائی

کافر عشق تو آزاده ز هر آئینی
بستهٔ زلف تو آسوده ز هر سودائی

ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی
قطره را گردش جام تو کند دریائی

عشق بازان تو را با مه و خورشید چکار
کاهل بینش نروند از پی هر زیبائی

بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد
زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمائی

از کمند تو فروغی بسلامت بجهد
که ستم پیشه و عاشق کش و بیپروائی.
فروغی بسطامی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر