که نخورده است کس امروز غم فردا را

صف مژگان تو بشکست چنان دلها را
که کسی نشکند اینگونه صف اعدا را
نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن
کافرم، کافر، اگر نوش کنم خرما را
گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس
ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را
بیبها جنس وفا ماند هزاران افسوس
که ندانست کسی قیمت این کالا را
حالیا گر قدح باده ترا هست بنوش
که نخوردهست کس امروز غم فردا را
کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر
کز چه رو سوخته پروانهٔ بیپروا را
عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد
که بیک غمزه زند راه دو سد دانا را
سیلی از گریهٔ من خاست ولی میترسم
که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را
بجز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد
قطره دیدی که نیارد بنظر دریا را.
فروغی بسطامی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر