پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۴

من از نهایت غفلت بخواب خرگوشم


سروش عشق تو یک نکته گفت درگوشم
که بار هردو جهان را فکند ازدوشم

اگر چه وصل تو ممکن نمی‌شود، لیکن
درین معامله تاممکن است میکوشم

غم تو را بنشاط جهان نشاید داد
من این خریدهٔ خود را بهیچ نفروشم

بخواب خوش نرود چشم من ازخوشحالی
اگر تو مست بیفتی شبی درآغوشم

بهیچ حال ز خاطر فرامشم نشوی
ولی دریغ که ازخاطرت فراموشم

ز یک خدنگ نشانی بخون خویشتنم
اگر هزار زره برسر زره پوشم

دو گوشت ار زخروشیدنم بتنگ آمد
چنین مزن که زدستت چوچنگ نخروشم

بیار ساغر می را بگردش ای ساقی
که من ز چشم حریف افکن تو مدهوشم

مگر بدامن محشر مرا بدوش آرند
چنین که مست و خراب از پیالهٔ دوشم

چنان زبانه کشید آتش تظلم من
که آب چشمهٔ رحمت نکرد خاموشم

ز هر طرف بکمینم نشسته شیرانند
من از نهایت غفلت بخواب خرگوشم

فروغی از می گلگون سخن بگو ور نه
من آن دماغ ندارم که یاوه بنیوشم.

فروغی بسطامی