چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۴

چه کند دیدهٔ حیرت زده با دیدارش


چون صبا شانه زند طرهٔ عنبربارش
دل یکجمع پریشان شود ازهر تارش

عشق گوید که بیاد خم مشکین مویش
عقل گوید که مرو بر دم پیچان مارش

صف شکافی که چنین چشم خمارین دارد
چشم امید مدار از مژهٔ خونخوارش

سر زلفی که بیک جو نخرد یوسف را
ای بسا سر که شود خاک سر بازارش

آن که نادیده رخش خلق چنین حیرانند
چه کند دیدهٔ حیرت زده با دیدارش

یار مست می دوشین و حریفان بکمین
آه اگر باد سحرگه نکند هشیارش

با طبیبی است سر و کار دل بیمارم
کز مسیحا نفسان به نشود بیمارش

کار من ساخت بیک بوسه لب شیرینش
جان شیرین بفدای لب شیرین کارش

گر سحر خسرو خاور نکند خدمت او
برق غیرت نگذارد اثر از آثارش

خسروا شعر فروغی همه در مدحت تست
جاودان باد بطومار جهان اشعارش.

فروغی بسطامی