از دشمنم چه بیم که با دوست هم دمم
وز اهرمن چه باک که با اسم اعظمم
دریا ترشحی بود از سیلگاه عشق
توفان نمونهای بود از چشم پرنمم
یکجا خراب بادهٔ آن چشم پرخمار
یکسو اسیر حلقهٔ آن زلف پرخمم
نومید من که در قدم یار، بینصیب
محروم من که درحرم دوست محرمم
او گر بحسن در همه گیتی مسلم است
من هم بخیل سوختگان آتشین دمم
با خاک مقدم تو چه منت ز افسرم
با لعل دلکش تو چه حاجت به خاتمم
از تیر غمزهٔ تو جگرخون و سینه چاک
وز تار طرهٔ تو دگرگون و درهمم
تا لشکر خطت پی خونم کشید تیغ
سر کردهٔ مصیبت و سر خیل ماتمم
تا دست من بخاتم لعلت رسیدهاست
منت خدای را که سلیمان عالمم
در من ببین جمال خود ای آفتاب چهر
کز صیقل خیال تو آیینهٔ جمم
پیوند دوستداری من سست کی شود
سختم بکش که بر سر پیمان محکمم
تا جان پاک در قدمت کردهام نثار
در کوی عشق بر همه پاکان مقدمم
تا بر لبم گذشته فروغی ثنای شاه
ایمن زهر ملالم و فارغ زهر غمم!
فروغی بسطامی
