چنانم بانگ نی آتش بر جان زد
که گوئی کس آتش بر نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امشب بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا، تازه تر از لاله کند
ز جدائیها چون شکایت کند و ناله کند
که بجانش آتش، هجر یاران زد
بکجائی ای گل من؟
که همچو نی بنالد ز غمت دل من
جر ناله دل نبود
در عشقت حاصل من
گذری بسرم، نظری بر چشم ترم
کز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد
نوای نی گوید که از عشقت چون شد.
رهی معیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر