دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۴

پلک برهم میزنی و زود فردا میشود


چشم میبندی و بغض کهنه ات وا میشود
تازه پیدا میشود آدم که تنها میشود

دفتر نقاشی آنروزها یادش بخیر
راستی! خورشید با آبی چه زیبا میشود

توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ
عشق گاهی در دل یک استکان جا میشود

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست
یک نفر مادر یکی هم باز بابا میشود

چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده
پلک برهم می زنی و زود فردا میشود

گاه خود را پشت نقشی تازه پنهان می کنی
گاه شیرین است بازی گاه دعوا میشود

می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست
چشم را وا می کنی و گرگ پیدا میشود

این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را
می گریزد، هی زمین می افتد و پا میشود

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست
چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا میشود

تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و صحن
و دلت این روزها تنگ است
آیا میشود؟
حسن بیاتانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر