پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۴

دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است



عیبجو دلدادگان را سرزنشها میکند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند

با غم جانسوز میسازد دل مسکین من
مصلحت بین است و با دشمن مدارا میکند

عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت
ماه سیمین جلوه ها در موج دریا میکند

از تربناکی برقص آید سحرگه چون نسیم
هر که چون گل خواب در آغوش صحرا میکند

خاک پاک آن تهی دستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشاند هر چه پیدا میکند

دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا میکند

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
در نماند هر که امشب فکر فردا میکند

همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است
دل درون سینه ام بی طاقتی ها میکند

هر که تاب منت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا میکند.
رهی معیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر