دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۴

ستم کشید ولی بار منتی نکشید



سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید
به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید

ز تیغ بازی گردون هواپرستان را
نفس برید ولی رشته هوس نبرید

چو مفلسی که بدنبال کیمیا گردد
جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید

اگر نمی طلبی رنج نا امیدی را
ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید

طمع بخاک فرو میبرد حریصان را
ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید

درود بر دل من باد کز ستم کیشان
ستم کشید ولی بار منتی نکشید

ز گرد حادثه روشندلان چه غم دارند
غبارتیره چه نقصان دهد بصبح سپید؟

نه هر که نظم دهد دفتری نظیر من است
که تابناکتر از خود نمیتواند دید

ز چشمه گهر غلتان کجا پدید آید؟
نه هر که ساز کند نغمهای بود ناهید

از آن شبی که رهی دید صبح روی ترا
شبی نرفت که چون صبح جامه ای ندرید.
رهی‌ معیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر