ز کینه دور بود سینه ای که من دارم
غبار نیست بر آینه ای که من دارم
ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند
که غافلند ز گنجینه ای که من دارم
به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست
یکیست شنبه و آدینه ای که من دارم
سیاهی از رخ شب میرود ولی از دل
نمیرود غم دیرینه ای که من دارم
تو اهل درد نه ای ورنه آتشی جانسوز
زبانه می کشد از سینه ای که من دارم
رهی ز چشمه خورشید تابناکتر است
به روشنی دل بی کینه ای که من دارم.
رهی معیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر